مرز فقر و غنا

منزلی وسیع شامل بیرونی و اندرونی اطاقهای هشت دری و تو در تو فرشهای ابریشمی دیوارها را مزین نموده و تمام وسایل در نهایت درجه اعلا تهیه گردیده.

از اندرونی راه به کاخ کوچکی است .در و دیوار همه مطلاکه کاخ خاقان در مقابلش بس حقیر می نماید.

دسته دسته کلفت و نوکر خدم و حشم منزل را آماده می کنند.

مراجعان جلوی در به انتظار تا مورد لطف واقع شده و اجازه ورود کسب کنند.پس از چند ساعت معطلی توسط دربان به اطاقی راهنمایی و همان جلوی تا کمر خم شده و پس از کسب اجازه جلوی در دو زانو می نشینند و سر به زیر منتظر می مانند تا کی حضرت آقا محبت نموده و نظر لطف اندازد.

تا اینکه پس از انتظاری طولانی آقا نیم نگاهی کرده و توسط پیشکارش از نیازشان مطلع گردیده و مبلغ را مرحمت می نماید و شروط نزول و بهره کلان و وثیقه را فی المجلس اخذ نموده و برای اینکه مراجع نمک گیر شود به سر سفره ناهار فرا خوانده می شود.

بر سر میز تمامی ظروف از طلا و قاشق و چنگال طلایی دستمالها طلا دوزی شده چند رقم خورشت و چلو پلو و انواع دسر با سلیقه چیده شده و بالای میز جلوی آقا یک فنجان طلایی و یک بطری گذاشته می شود.

مهمانان مشغول صرف نهار شاهانه می شوند و زیر چشمی اقا را می پایند که از بطری در فنجان شیر ریخته و بآرامی دو فنجان می نوشد و از آن سفره رنگین بهره ای نمی برد.

آن روز فرماندار جدید نیز به مهمانی فرا خوانده شده بود و کنار آقا نشسته بود.با نهایت کنجکاوی آقا را می نگرد.

فرماندار به آنهمه ثروت و ظروف طلا می نگرد و خاقانی که در فنجان طلایی شیر می نوشد و شهری که منتظر مرحمت اوست.

که اقا می گوید غیر از شیر الاغ هیچ غذایی نمی تواند بخورد و صبح و ظهر و شام دو فنجان شیر الاغ برایش می آورند و هر غذای دیگری برایش حکم سم مهلک را دارد.

خواستگاری

خواستگاری رفتن و مورد قبول واقع شدن حکایات ماندگاری دارد که تا ابد در ذهن هر جوانی نقش می بندد.

 

پسر به هر جای خواستگاری می رفت جواب رد می گرفت. هم تحصیلات داشت هم شغل و هم منزل.اما دخترانی که پسند کرده بودند از طبقات بالا و مرفه بودند و اینکه جوان را برگزینند بعید می نمود تا اینکه به راهنمایی یکی از بستگان برای اینکه عزب نماند تصمیم می گیرند توقعات خود را پایین آورده و از طبقات پایین دختری برگزینند.

شب خواستگاری داماد سرخوش و با دسته گل همراه خانواده منزل پدر عروس را مزین می کنند تا اینکه عروس خانم با سینی چایی وارد شده و سینی را بر روی میز نهاده و جلوس نموده و شروع به طرح شروط ازدواج می نماید تا چنانکه مقبول افتاد چایی را تعارف نماید.

اول اینکه خانواده داماد بایستی البسه سنتی معمول را کنار گذاشته و از آخرین مد پاریس پیروی نمایند و این شامل خاله و عمه داماد نیز می گردید.

دوم هیچ یک از اقوام داماد حق سکونت در شعاع یک کیلومتری را ندارند.

سوم اینکه مادر شوهر و اقوام داماد غیر از عید نوروز حق دیدار زندانی را ندارند!

عرق از سر و روی داماد جاری بود.بزحمت به بهانه ای از مجلس خارج می شوند و عزب بودن را بر چنین عقدی ترجیح می دهند.

فامیل گرامی وقتی از تاریخ مراسم می پرسد جواب می گیرد مگر به ما زن می دهند!

اورژانس

قدرت تحمل انسانها در مقابل درد و بیماری با هم متفاوت است.افرادی هیچگاه از مرض نمی نالند و با آرامش تحمل می کنند و در مقابل افرادی نیز با کوچکترین درد و ناملایمتی فغان برآورده و زمین و زمان را بهم می دوزند و همه را گرفتار خود می کنند.

مرد از خردی نسبت به بیماری حساسیت داشت و با کمترین سردی و یا گرمی طبعش بهم ریخته و نا آرامی  می نمود و شفاعت تمامی مقدسان را می طلبید و بجای استراحت با نا آرامی طول بیماری را می افزود.

آن روز صبح زود برخاسته و بیاد جوانی شال و کلاه کرده و رهسپار باغچه کوچکش می شود تا جوانان را با کشت و کار خود انگشت بدهان نمایدکه باران شدیدی باریده و چون خم می شود دردی از کمرش برخاسته و همانطور بیحرکت بر زمین مرطوب می افتد و هر چه فریاد می کشد هیچکس صدایش را نمی شنود و رعد و صاعقه نیز محیط را خوفناکتر می کند.

تا اینکه با منزل تماس می گیرد و کمک می طلبد.پسر خود را بفوریت رسانده و پدر را به بیمارستان می برد و بستری می نماید.

شب عذر همراهان را خواسته و خانواده را مرخص می کنند و پدر تنها می ماند در اطاقی با چند مریض بستری بد حال.

طبق عادت معمول شروع به ناله می کند و از مقدسین استمداد شفا می کند و هر ربع ساعت برخاسته و چراغ روشن کرده و در راهرو قدم زده و به اصرار پرستار به تخت بازمی گردد و تا صبح که خستگی فشار آورده و بخواب می رود.

صبح که فرزندانش به بالینش می روند مریضهای دیگر التماس می کنند هر چه زودتر بیمارتان را به منزل ببرید و ما را از دستش نجات دهید!

بوسه

از مراسم چهارشنبه سوری استکه کودکان چادری به سر کرده و ناشناس به درب منازل مراجعه و آجیل و شیرینی دریافت می دارند.

زن با سلیقه تمام تخم مرغها را رنگ به رنگ و نقاشی کرده بود. به حساب کودکانی که درب منزلش را خواهند کوفت هر کدام را به شکلی شبیه کودک مورد نظر نقاشی کرده بود.

نزدیک غروب کودکان با سر و روی بسته مراجعه و هر یک تخم مرغی گرفته و با شادمانی روانه منزل می شوند.

دختر همسایه نیز چادری بسر کشیده و درب خانه زن را کوبیده و تخم مرغ زیبایی نصیبش می شود.

چون به منزل باز می گردد پدر با دیدن تخم مرغ به طمع افتاده و چادر را برداشته  و به سر می کشد و در منزل همسایه را بصدا در می آورد.

زن شخص زیر چادر را دختر یکی از اقوام تصور می کند و از آنجا که تخم مرغها تمام شده بود دختر را صدا کرده و در عوض آغوش می گشاید تا بغلش کرده و ببوسد.

مرد که تا آن لحظه خویشتن داری کرده بود با برخورد دست زن از زیر چادر درآمده و فرار می کند.

ساعتی بعد که زن چادر را پس می آورد کاش به مجموعه آبهای زمین افزوده می گشت!