قبل از افتتاح مدرسه جوانان روستا تنها با زبان مادری آشنایی داشته و چون به خدمت نظام اعزام می شدند مشکل تفاوت زبان بروز می نمود و یادگیری لغات بزحمت میسر می شد.

برای رفع حاجت چند لغت را بطور ناقص می آموختند اما در صرف افعال غالبا مشکل داشتند.

یکی از جوانان درشت هیکل به سمت فرمانده تیپ سواره ارتقا می یابد و با درایت و مواظبت اسبان چابک پرورش می دهد و سربازان نمونه.

روزی موقع سان دیدن امیر لشگر امیر متوجه اسبان می شود و از نحوه تغذیه و مواظبت شان می پرسد. مرد که هنوز افعال را به درستی نیاموخته درمی آید که جو می خوری! علوفه می خوری! شبدر می خوری!...

امیر سرخ می شود و در مقابل سیل کلمات تنها می گوید دیگر بس است کافیست!