شعري از ترانسترومر برنده جايزه نوبل

جنگلي تاريك را به ارث برده ام

كمتر به آنجا مي روم

ولي روزي مي آيد كه مردگان و زندگان جابجا شوند

آنگاه جنگل به جنبش در مي آيد

ما چندان هم نوميد نيستيم

دشوارترين جنايات علي رغم تلاش پليس برملا نمي شوند

به همين سان در زندگي ما عشقي بزرگ هست

جنگلي تاريك را به ارث برده ام

اما امروز

در آن جاي

ديگر

در جنگل روشن گام برمي دارم

اين همه زندگي كه مي خواند

مي لولد

مي لرزد

مي خزد

بهار است و هوا جوان و سرشار

من از دانشگاه فراموشي مدرك دارم

و به اندازه پيرهني بر بند رخت دستانم خاليست

قيمت صبر

مهمان حبيب خداست.

درب تمام خانه ها بروي ميهمان باز بود و تا كسي گذارش به آبادي مي افتاد دهالي به استقبال رفته و به منزل برده و پذيرائيش مي كردند.

آن روز ميهمان دير وقت رسيده و سر و رويي صفا داده و به انتظار شام با ميزبان صحبت مي دارد. بساط شام كه چيده مي شود طاقت نياورده و لقمه را بزرگ گرفته و بدهان مي گذارد.

با سوزشي كه از دهان و گلويش فوران مي كند از شرم ميزبان رو به سوي سقف گرفته و از استحكام تيرهاي چوبي سقف تعريف كرده و قيمت مي پرسد.

ميزبان نيز قيمت تيرها را مي گويد: كمي صبر و فوت كردن لقمه!