تلنگر

اگر آنگاه كه همه سرها به باد مي روند و همه نگاه هاي تقصير خيره تو را مي نگرند بتواني سر خود را نگهداري

اگر آنگاه كه همه با ترديد تو را نظاره مي كنند بتواني بخود اعتماد كني و در عين حال به ترديد ها نيز بها دهي

اگر بتواني منتظر بماني اما از انتظار كشيدن كسل نگردي

اگر بتواني آنگاه كه در باره ات دروغ مي گويند خود تن بدروغ نيالايي و آنگاه كه بر تو تنفر مي ورزند راه بر تنفر بر بندي و در عين حال مغرور نباشي كه چقدر خوب و عاقلي.

اگر بتواني رويا ببيني ولي روياها را ارباب خود نسازي.

اگر بتواني بينديشي ولي صرف انديشيدن را مقصود خود قرار ندهي

اگر نه دشمنانت بتوانند تو را بيازارند و نه دوستانت .

اگر همه مردم برايت مهم باشند ولي نه از اندازه بيرون

اگر بتواني هر دقيقه برگشت ناپذير زندگي را با دويدن مسافت شصت ثانيه اي پر كني

زمين از آن توست با هر چه كه در آن است

و مهمتر از همه فرزندم ! بتو مي توان گفت مرد!

وقتي خان چك مي كشد

برف زمين را پوشانده بود. كالسكه خان به آرامي در كوچه ها گردش كرده و جلوي حمام مي ايستد.

فورا در كالسكه باز و خان به سرعت از پله هاي حمام پايين رفته و بي اعتنا به حمامي كنار خزينه لباسها را درآورده و تن را به گرماي آب مي سپارد.

كالسكه چي تمام مدت منقل را روشن و درون كالسكه را گرم نگه مي دارد تا خان لباس پوشيده و سوار كالسكه شود.

سپس با كالسكه جلوي مغازه خواربار فروشي رفته و دكاندار را صدا زده و پس از كلي خريد چون موقع پرداخت مي شود با وعده ده تومان اضافه موكول به آينده كرده دكاندار را راضي برمي گرداند.

جلوي سنگكي يك سنگك گرم و تخم مرغي روغن مال سفارش داده و يك چك 20 توماني مي كشد و از نانوا هجده تومان نقد گرفته و نانوا را با چك بر جا مي گذلرد.

وقتي ظهر نانوا به بانك مراجعه مي كند با چك بي محل مواجه مي شود اما چه كسي ياراي اظهار به خان را دارد!

پند بزرگان

گذشته پر آشوب و تلخ دل را چركين مي كند و براي تسلاي خاطر پناه بردن به شادكامي تسكين بخش است.

مردمان اين ديار قريب چهل سال نسل كشي و قحطي و جنگ را تحمل مي كنند و در گريز از گذشته تاريك شوخ بودن صفت بارزشان مي شود كه به هر صورت و در هر لحظه تصادفي بايد منجر به آفرينش اتفاقي طربناك شود.

مرد هر روز مسير خانه تا بازار را پياده طي مي كرد و پس از خريد ظهر آرام آرام به منزل بازمي گشت.

مسير رفت و آمد روزانه از مقابل مغازه هم ولايتي مي گذشت.

آن روز بر حسب تصادف هم ولايتي خواب قيلوله اش جلو افتاده و پشت دخل چشم بر هم گذاشته و دست گشوده غافل از دنيا رونق تجارتخانه اش را سير مي كرد كه مرد به آهستگي يك دو ريالي در دستش گذاشته و عبور مي كند.

روياي هم ولايتي بهم مي ريزد و آشفته برخاسته و دنبال مرد مي گذارد كه مگر من مسكينم كه سكه بر كفش مي نهي!

با اينگونه بگو مگو ها كيفش را كوك مي كرد و غم دنيا را خاكستر.