مزد عرق ريختن زير آفتاب سوزان

حاصل زحمت يكساله بر روي زمين را بار كرده و به تبريز مي بردند.

گونيهاي بادام كه بسته بندي شده و به روسيه صادر مي گرديد.

اتفاق در بازگشت با هم ولايتي همسفر مي شود. و صحبت از كار و بار شده وسخن بدانجا مي رسد كه همولايتي در يك كارگاه يك متري زيرزمين دگمه سازي راه انداخته و بدون عرق ريختن زير آفتاب 250 تومان درآمد دارد كه آه از نهاد مرد برمي خيزد چه كل چند هكتار بادامزار محصولشان يك پنجم آن مغازه يك متري هم نشده بود!

و همچنان حكايت ادامه دارد.

قضا و قدر

فرزند خان آبادي به مستخدمي اداره مشغول گرديده و آبدارخانه را تق و لق مي چرخاند.

مشاهده خان زاده با سيني چاي اسباب كنجكاوي گرديده و روزي رئيس اداره كه آشنا به خاندانش بود از ما وقع مي پرسد.

فرزند خان قضا و قدر را پيش مي كشد كه روزي در راه مرحوم پدرشان سنگي را محصور در آب مي بيند كهمورچگان بر روي آن جمع شده اند و براي نجات خود تلاش مي كنند.

عجب آورده و قطعه اي نان برايشان پرتاب مي كند.

با اين عمل پدرشان از آن به بعد آفتاب طالعشان غروب كرده و مصيبت و بلا از هر سو دامن گيرشان مي شود.

مرگ پدر و از دست رفتن اموال را از نتايج اين حيرت در روزي رساني پروردگار مي شمارد و اين ذلتو پستي مقام را حاصل تداعي معني اشتراك در مخيله ابوي گرام! 

دانلود كتاب چند سطر زندگي با سس ادبيات