وفاداری

شاگرد قناد بود. به روزگاری که قندریزی حرفه ای قابل بشمار می رفت و قندو شکر جیره بندی شده بود.
هر چه مزد می گرفت پس انداز می کرد و اندوخته قابل توجهی در بانک داشت.
استاد قناد اخلاق و رفتار جوان را پسندیده و نظر به خاندان جلیلش برای همشیره در نظر گرفته بود.
این حسن ظن جوان را در کارش جدیتر کرده و نسبت به حفظ آن کوشا بود چه بهرترتیب نصف مغازه متعلق به نامزدش بود و پس از وصلت صاحب اختیار می گردید.
قرار خواستگاری را با برادرانش در میان می نهد ولی زن برادران همدست گردیده و سنگ جلوی پای جوان انداخته و قرار ها را بر هم زده و جوان دلشکسته را به کنج ولایت و بر سر زمین اجدادی می فرستند.
سالها بعد کمی قبل از وفاتش که جوان با کله قند بهمراه برادرزاده اش برای سفارش نبات به قنادی مراجعه می کند راز برملامی شود.
از روزگار جوانی تا بهنگام فوتش تمام شیرینی و قند را از مغازه دلدارش تهیه می کرد.

اتفاقات طنز واقعی