وفاداری

شاگرد قناد بود. به روزگاری که قندریزی حرفه ای قابل بشمار می رفت و قندو شکر جیره بندی شده بود.

هر چه مزد می گرفت پس انداز می کرد و اندوخته قابل توجهی در بانک داشت.

استاد قناد اخلاق و رفتار جوان را پسندیده و نظر به خاندان جلیلش برای همشیره در نظر گرفته بود.

این حسن ظن جوان را در کارش جدیتر کرده و نسبت به حفظ آن کوشا بود چه بهرترتیب نصف مغازه متعلق به نامزدش بود و پس از وصلت صاحب اختیار می گردید.

قرار خواستگاری را با برادرانش در میان می نهد ولی زن برادران همدست گردیده و سنگ جلوی پای جوان انداخته و قرار ها را بر هم زده و جوان دلشکسته را به کنج ولایت و بر سر زمین اجدادی می فرستند.

سالها بعد کمی قبل از وفاتش که جوان با کله قند بهمراه برادرزاده اش برای سفارش نبات به قنادی مراجعه می کند راز برملامی شود.

از روزگار جوانی تا بهنگام فوتش تمام شیرینی و قند را از مغازه دلدارش تهیه می کرد.

دیوار پر موش

دوران قدرت مداری آلمان بود و جوانان امید بسته به ظفرمندی ژرمنها در جبهه ها و نجات کشور از دست انگلیس و روس.

خط مشی توسط رادیو از برلین می رسید و روزی قرار بر تجمع طرفداران می شود با لباس تیره در مسیر خیابان منتهی به گورستان شهر.

اما رادیو تنها یک شنونده نداشت.ماموران نظمیه نیز گوش کرده و در حال آماده باش بودند.

بعد از ظهر مرده ای بر زمین مانده را به گورستان می بردند و فریاد رجعت و توحیدشان بلند بود.اتفاق ماموران نظمیه جمعیت طرفدار آلمان را بسوی خانواده عزادار سوق می دهند و چنان همهمه و بگیر بگیری بلند می شود که بی دست و پاتراز خانواده عزادار کسی نمی ماند و همگی بازداشت می شوند.

بجرم تشییع جنازه عزیزشان در آن موقع بخصوص چنان پرونده ای تشکیل می یابد که دست از مرده برداشته بفکر نجات خود حتی مرده را نیز منکر می شوند.

نعش بی نام و نشان شبانه توسط نظمیه به زیر خاک می رود.

و داغ دل سوگواران عزیز از دست داده تا ابد می ماند.