بد حساب

 

از جمله اقدامات پس از جنگ جهانی نمایش فیلمهای وسترن در سالنهای شهر بود.

و عمده هدف تبلیغات پر جاذبه غرب متمدن و رنگ و لعاب فریبنده آن نزد جوانان بود.

جوان نیز پایشبه این سالن باز شده و در حال و هوای فیلمها سیر می کرد و عاشق قهرمانان غرب وحشی و هفت تیر کشی هایش شده بود.

آخر هفته به هر ترفندی بایستی پولی فراهم کرده و جمعه را پربار می نمود و این عادت تبدیل به اعتیاد شده بود.

آن جمعه به هر دری زد نتوانست پول سینما را بدست آورد.

به همه بدهکار بود و نزد همه بد حساب.

خبر داشت که پسر عمو از پدرش پولی گرفته اما امکان درخواست مستقیم بخاطر بدهکاریهای قبلی نداشت.

عموزاده دیگر را برمی انگیزد تا برای خود پول را قرض بخواهد .

هنوز پس از گذشت نیم قرن پول سینما را به عموزاده بدهکار است.

وصیت

مرد به شدت مریض بود.

زمین گیر و نفسهای آخر را بزحمت بالا می آورد.

اهالی خبردار شده و برای واپسین دیدار اطراف بستر بیمار تجمع می کنند.

از هر طرف اظهار همدردی بر می خیزد و به شفا امیدوارش می کنند.

در این حال هم ولایتی وارد شده و گرفته وعبوس  ساکت گوشه ای می نشیند و به بیمار خیره می شود.

چنان نومید و خسته دل که رنج بیمار را افزون می کند.

بیمار همسرش را می طلبد و دم آخر وصیت اش می کند که پس از من به هر کس خواستی شوهر کن الا این هم ولایتی !