غوغايي در شهر حاكم بود. نيروي دشمن شهر را اشغال كرده بود و صداي گلوله لحظه اي خاموش نمي شد.

در اين دوره كشتار و قتل رجال به خاموشي صورت مي گرفت و هر كه وزنه اي بود بي سر و صدا نابود مي شد.

مردم عادي در پي لقمه اي نان صبح تا شام در تكاپو بودند و شهر محاصره بود و جماعت كمتر به غير ضرورت تشكيل مي شد.

مردمان قليلي در اين دوران از خود نجابت بروز داده و برسم جوانمردي دستگير بينوايان مي شدند.

سالها بعد و در دوران صلح و طلايي يكي از رجال شهر براي معالجه سري به جزيره مي زند و در ديار غربت تن را بدست طبيبان توانا مي سپارد. و چون بهبودي حاصل مي كند روزي در گشت و گذار مواجه با آشنايي مي شود.

پيرمردي نجيب كه معتمد همشهريان بود و بسيار مورد اعتماد.

حال و روزش را مي پرسد.

كاشف بعمل مي آيد كه آن معتمد جزيره نشيني بود گماشته ي دشمن براي گزارش گيري از اوضاع شهر و با آن شيوه رفتار همه جا نفوذ داشت و حال دوران بازنشستگي را با دريافت نشان افتخار در وطن مي گذراند!