لوطي محل بود.يك سر و گردن بزرگتر و رشيدتر.

بزن بهادر .سر كوچه پاتوقش .صبح تا شام جولانگاه خودنمايي و زورآزماييهايش بود.

جوان بود و خام و خانواده محترم.

پدر به ترفندي پسر را راضي نموده و به ديار غربت براي تحصيل مي فرستد.

غافل از اينكه آنجا نيز از دانشگاه رانده شده و براي كسب معاش مامور انتظامات ميخانه ها گرديده.

چون بين مستان درگيري مي شد تنها لوطي بود كه توانايي جداسازي و مهار از بند رستگان را داشت.

تا اينكه در يك درگيري توسط پليس بازداشت و به كشور بازگردانده مي شود.

از شرمساري روي برگشت به نزد پدر و ديار خود را نداشت.ناچار در شهري غريب تشكيل عائله داده و به كار نظافت منازل مشغول مي شود.

چند صباحي در يك ساختمان مشغول كار بود تا اينكه روزي بدون اطلاع ناپديد مي شود.مدير ساختمان پي اش مي گردد تا اينكه در محلي ديگر مشغول كارش مي يابد.و ماجرا آشكار مي شود كه يكي از زنان ساكن ساختمان همشهري لوطي است و لوطي را شناخته و طعنه اي زده كه درست مي گويند آخر و عاقبت لوطي كيسه كش مي شود و اين گران آمده و از شرمساري روي بازگشت ندارد!