طاقچه بالا

جوان بود و به اقتضای روحیه جوانی عاشق و شیدا. هنرپیشگان سینما محبوبش بودند و آرزومند دیدارشان. اما فراق را تنها می توانست با عکس شان جبران نماید.
بریده عکسها را از مجلات کنده و آلبوم کرده بود و چند پوستر رنگی از محبوبانش را تابلو. دیوارهای اطاقش پر بود از عکسهای هنرپیشگان مکش مرگ ما !
بعد از خاتمه دارالمعلمین محل خدمتش را یکی از شهرهای دور افتاده تعیین می کنند. اطاقی اجاره می کند با صاحبخانه ای متشرع و اهل حلال و حرام و محرم و نا محرم.
تابلو ها را همانگونه بر دیوار اطاق کرایه ای نصب می کند و عصر چون خسته و کوفته از مدرسه باز می گردد با سیر در فیلمها و هنر پیشگانش روح خود را جلا می دهد.
اطاقش را امن می دانست و هیچگاه نمی پنداشت غریبه ای داخل شود و آن صحنه ها را ببیند که روز عیدی صاحبخانه ناغافل با ظرفی شیرینی و میوه داخل می شود. جوان خود را می بازد اما زود بخوی آموزگاری کنترل اوضاع را در دست گرفته و شروع به معرفی زیبارویان می کند که این دختر دایی ماست و ساکن ینگه دنیا و این دیگری دختر عمه و آلمان نشین است و آن یکی نیز دختر عمو و همسایه ملکه الیزابت و تا به آخر همه را یک به یک قوم و خویش می خواند.
صاحبخانه مرد با فضیلتی بود هیچگاه خطای جوان را برویش نمی آورد.
اتفاقات طنز واقعی