Facebook screengrab on Fish and Co.'s Little India riot ad taken from Mothership blog.

موبد از مرده وحشت داشت.از اینکه جنازه را در چاه سنگی بیاندازد و تجسم تاریکی چاه ترسش را بیشتر می کرد.

برای گریز از این وحشت به جستجو می پردازد و آبادیی می یابد که خبری از  مرگ و گیر در ان نیست و چاه فراموشی وجود ندارد.

با همسرش به خوشی ساکن می شوند و آتش مقدس را با آداب مخصوص به معبد جدید حمل می کنند و به عبادت و تعلیم آداب می پردازند.

روزی همسرش مریض می شود و موبد برای اوردن حکیم به آبادی دیگر می رود.

در این حین همسرش از شدت درد از همسایگان کمک می خواهد .

اهالی جمع شده و پس از شور زود زن را سر بریده و بدنش را پخته و تا آمدن موبد از آن کباب لذیذ بوفور تناول می کنند و چون موبد سراغ زنش را می گیرد سر زن را پیش می آورند و می گویند نگذاشتیم حرام شود و قبل از مردن سرش را بریدیم!