اینجا وادی آدمخواران است!

موبد از مرده وحشت داشت.از اینکه جنازه را در چاه سنگی بیاندازد و تجسم تاریکی چاه ترسش را بیشتر می کرد.
برای گریز از این وحشت به جستجو می پردازد و آبادیی می یابد که خبری از مرگ و گیر در ان نیست و چاه فراموشی وجود ندارد.
با همسرش به خوشی ساکن می شوند و آتش مقدس را با آداب مخصوص به معبد جدید حمل می کنند و به عبادت و تعلیم آداب می پردازند.
روزی همسرش مریض می شود و موبد برای اوردن حکیم به آبادی دیگر می رود.
در این حین همسرش از شدت درد از همسایگان کمک می خواهد .
اهالی جمع شده و پس از شور زود زن را سر بریده و بدنش را پخته و تا آمدن موبد از آن کباب لذیذ بوفور تناول می کنند و چون موبد سراغ زنش را می گیرد سر زن را پیش می آورند و می گویند نگذاشتیم حرام شود و قبل از مردن سرش را بریدیم!
اتفاقات طنز واقعی