سفر حج چند ماه بطول مي كشيد.

مسافر تا راهي مي شد وصيت مي نمود و بازماندگان را دعاي خير كرده و اندوخته اش را به امانت مي سپرد و راهي سفري مي شد كه گاه بي بازگشت بود.

باري حاجي آينده بهار مال و نقدينه اش را اسكناس بانك شاهي كرده و در دستمالي پيچيده و مخفيانه در لوله بخاري پنهان مي كند و راهي سفر حج مي شود.

پس ار پنج شش ماه كه از سفر بازمي گردد در پيچ جاده مردم به انتظار رسيدنش صف كشيده بودند پسرش را يافته و به كناري مي كشد و مي پرسد آيا بخاريها را روشن كرده ايد؟

پسر متعجب از سوال پدر مي گويد كه بيش از يك ماه است كه بخاري هيزمي را برپا داشته اند.

حاجي دست بر سر زده و آهش بلند مي شود!

http://www.youtube.com/watch?v=L09M1S1XPV4