ماه عسل در هفتاد سالگی

دو انسان فرهیخته و موفق عمری با عشق و صفا زندگی را می سرایند و خود را وقف خدمت خلق می کنند و تربیت فرزندان راست کردار و مبرز را هدف قرار می دهند.
عمری را به پای دانشجویان در دانشگاه سپری می کنند و جز چند سفر برای شرکت در کنفرانسها مجالی برای گردش پیدا نمی شود.
پس از بازنشستگی نیز سرگرم تالیف و راهنمایی دانشجویان می شوند و تا به خود بیایند قافله عمر از شصت و هفتاد گذشته و از این دوران پر تکاپو بهره مادی جز آنچه از خلق بی نیازشان نماید بدست نیامده و اما هیچگاه مجالی برای با هم بودن و با هم سفر کردن حاصل نگردیده.
نه زیارت مشهد و نه حج و نه جایی دیگر هیچگاه برایشان اتفاق نمی افتد.
دو - سه ماهی قبل از فراق مرد این دو می اندیشند که خوبست کمی هم با خود باشند .
صبحی زود شال و کلاه کرده و با اتوبوس و مترو راهی زیارت امامزاده می شوند و کمی در بازار حرم قدم زده و کبابی نوش جان کرده و شاد و خرم یاد ایام دیرین نموده و این سفر نیم روزه تنها مسافرت آنان در طول عمرشان می شود!
اتفاقات طنز واقعی