فقر و نادانی و بیسوادی چون جمع شود تمامی مصیبتهای عالم به یکباره نازل می شوند.

مدرسه ای روستایی در دورترین و صعب العبور ترین مناطق بر پا بود و معلمی تمام امور را رتق و فتق می کرد.

وضع بهداشت چنان رقت انگیز بود که در تمامی روستا نه خبری از حمام بود و نه مبال!

تنها مدرسه به همت معلمش از این نعمت برخوردار بود که بر روی چاهک کوچکی لاستیک فرسوده تراکتوری را نصب کرده و دیواری چیده و مبال نام نهاده بودند!

روستائیان به این ساختمان به دیده حیرت می نگریستند و فایده اش را نمی دانستند.

روزی دراز گوشی گم می شود و در نهایت حیوان بیچاره را مرده درون چاهک مکان سحر شده می یابند و چون از بیرون آوردن جسد عاجز می شوند دور تا دور صف می کشند و زوزه کشیده و بر سر می کوبند و بر مرگ حیوان بیچاره سوگواری می کنند!