مرد به شدت مریض بود.

زمین گیر و نفسهای آخر را بزحمت بالا می آورد.

اهالی خبردار شده و برای واپسین دیدار اطراف بستر بیمار تجمع می کنند.

از هر طرف اظهار همدردی بر می خیزد و به شفا امیدوارش می کنند.

در این حال هم ولایتی وارد شده و گرفته وعبوس  ساکت گوشه ای می نشیند و به بیمار خیره می شود.

چنان نومید و خسته دل که رنج بیمار را افزون می کند.

بیمار همسرش را می طلبد و دم آخر وصیت اش می کند که پس از من به هر کس خواستی شوهر کن الا این هم ولایتی !