مهمان حبيب خداست.

درب تمام خانه ها بروي ميهمان باز بود و تا كسي گذارش به آبادي مي افتاد دهالي به استقبال رفته و به منزل برده و پذيرائيش مي كردند.

آن روز ميهمان دير وقت رسيده و سر و رويي صفا داده و به انتظار شام با ميزبان صحبت مي دارد. بساط شام كه چيده مي شود طاقت نياورده و لقمه را بزرگ گرفته و بدهان مي گذارد.

با سوزشي كه از دهان و گلويش فوران مي كند از شرم ميزبان رو به سوي سقف گرفته و از استحكام تيرهاي چوبي سقف تعريف كرده و قيمت مي پرسد.

ميزبان نيز قيمت تيرها را مي گويد: كمي صبر و فوت كردن لقمه!