از مراسم چهارشنبه سوری استکه کودکان چادری به سر کرده و ناشناس به درب منازل مراجعه و آجیل و شیرینی دریافت می دارند.

زن با سلیقه تمام تخم مرغها را رنگ به رنگ و نقاشی کرده بود. به حساب کودکانی که درب منزلش را خواهند کوفت هر کدام را به شکلی شبیه کودک مورد نظر نقاشی کرده بود.

نزدیک غروب کودکان با سر و روی بسته مراجعه و هر یک تخم مرغی گرفته و با شادمانی روانه منزل می شوند.

دختر همسایه نیز چادری بسر کشیده و درب خانه زن را کوبیده و تخم مرغ زیبایی نصیبش می شود.

چون به منزل باز می گردد پدر با دیدن تخم مرغ به طمع افتاده و چادر را برداشته  و به سر می کشد و در منزل همسایه را بصدا در می آورد.

زن شخص زیر چادر را دختر یکی از اقوام تصور می کند و از آنجا که تخم مرغها تمام شده بود دختر را صدا کرده و در عوض آغوش می گشاید تا بغلش کرده و ببوسد.

مرد که تا آن لحظه خویشتن داری کرده بود با برخورد دست زن از زیر چادر درآمده و فرار می کند.

ساعتی بعد که زن چادر را پس می آورد کاش به مجموعه آبهای زمین افزوده می گشت!