خواستگاری رفتن و مورد قبول واقع شدن حکایات ماندگاری دارد که تا ابد در ذهن هر جوانی نقش می بندد.

 

پسر به هر جای خواستگاری می رفت جواب رد می گرفت. هم تحصیلات داشت هم شغل و هم منزل.اما دخترانی که پسند کرده بودند از طبقات بالا و مرفه بودند و اینکه جوان را برگزینند بعید می نمود تا اینکه به راهنمایی یکی از بستگان برای اینکه عزب نماند تصمیم می گیرند توقعات خود را پایین آورده و از طبقات پایین دختری برگزینند.

شب خواستگاری داماد سرخوش و با دسته گل همراه خانواده منزل پدر عروس را مزین می کنند تا اینکه عروس خانم با سینی چایی وارد شده و سینی را بر روی میز نهاده و جلوس نموده و شروع به طرح شروط ازدواج می نماید تا چنانکه مقبول افتاد چایی را تعارف نماید.

اول اینکه خانواده داماد بایستی البسه سنتی معمول را کنار گذاشته و از آخرین مد پاریس پیروی نمایند و این شامل خاله و عمه داماد نیز می گردید.

دوم هیچ یک از اقوام داماد حق سکونت در شعاع یک کیلومتری را ندارند.

سوم اینکه مادر شوهر و اقوام داماد غیر از عید نوروز حق دیدار زندانی را ندارند!

عرق از سر و روی داماد جاری بود.بزحمت به بهانه ای از مجلس خارج می شوند و عزب بودن را بر چنین عقدی ترجیح می دهند.

فامیل گرامی وقتی از تاریخ مراسم می پرسد جواب می گیرد مگر به ما زن می دهند!