کلاه گذاری

روزگار پهلوی و باب شدن کلاه پهلوی است.مردان همگی بایستی آراسته به کلاهی فاخر باشند.
بیشتر سر را تراشیده و کلاهی به سر می گذاشتند و تصور مردی بدون کلاه ممکن نبود.
جوان بتازگی معلم روستا شده بود.زحمت عائله و خانواده پر جمعیت مفری برای اندیشیدن به تجملات زندگی نمی گذاشت.
با زلفهای آراسته و سر بدون کلاه مشغول تدریس می شد و این مقابله با تفکر پذیرفته شده و مقبول جامعه نظر اهالی را نسبت به جوان مغشوش نموده بود.
نظر منفی نسبت به آقا معلم و دوری جستن ازو محذوریتهای بسیار پدید می اورد و البته کودکان قربانی اصلی این تضاد بودند.
پیر خردمند روستا مشکل را در می یابد. تذکری می دهد اما با سردی و عدم تمکین آقا معلم مواجه می شود.
لذا دست بکار می شود .
سلمانی روستا را با خود برداشته و سر کلاس زلفهای آقا معلم را نثار زمین می کنند و کلاهی که خود تهیه دیده بود بر سر جوان نافرمان گذاشته می شود و با هیئت جدید مورد قبول شاگردان قرار می گیرد
اتفاقات طنز واقعی