کلاه گذاری

Image 1

روزگار پهلوی و باب شدن کلاه پهلوی است.مردان همگی بایستی آراسته به کلاهی فاخر باشند.

بیشتر سر را تراشیده و کلاهی به سر می گذاشتند و تصور مردی بدون کلاه ممکن نبود.

جوان بتازگی معلم روستا شده بود.زحمت عائله و خانواده پر جمعیت مفری برای اندیشیدن به تجملات زندگی نمی گذاشت.

با زلفهای آراسته و سر بدون کلاه مشغول تدریس می شد و این مقابله با تفکر پذیرفته شده و مقبول جامعه نظر اهالی را نسبت به جوان مغشوش نموده بود.

نظر منفی نسبت به آقا معلم و دوری جستن ازو محذوریتهای بسیار پدید می اورد و البته کودکان قربانی اصلی این تضاد بودند.

پیر خردمند روستا مشکل را در می یابد. تذکری می دهد اما با سردی و عدم تمکین آقا معلم مواجه می شود.

لذا دست بکار می شود .

سلمانی روستا را با خود برداشته و سر کلاس زلفهای آقا معلم را نثار زمین می کنند و کلاهی که خود تهیه دیده بود بر سر جوان نافرمان گذاشته می شود و با هیئت جدید مورد قبول شاگردان قرار می گیرد

وقت صحیح

003.jpg

پسر نظامی بود و مدارج ترقی را پیموده و و ضعش روبراه.

برای خانواده سنگ تمام می گذاشت و پدر و مادر را نیز بی نصیب نمی گذاشت.

تمامی نیازهای والدینش را تهیه و توسط فردی امین برایشان می فرستاد. از جمله ساعت جیبی آب طلایی که برای پدر پسندیده و تقدیمش داشته بود.

پدر محبت فرزند را گرامی می داشت و شی با ارزش را مواظبت می نمود.

همسرش از پارچه حریر قابی دوخته و ساعت درونش جای می گرفت و سپس کیسه ای چرمی برای احتیاط پوسته دوممی گردید و بعد در جیب بغل می نهاد و سنجاقی بزرگ بر جیب قفل می کرد و ا گنجش مواظبت می نمود.

پسر در ابتدا بطور ساده به پدر طرز خواندن ساعت را آموخته بود بطوریکه با شمارش خطوط مقصود حاصل می گردید.

اما سن بالا و فراموشی پدر را در کاربرد ان ناتوان نموده و اسباب مزاح اهالی گردیده بود.

هم ولایتی ها چون پیرمرد را بهمراه بار و بندیل و سبدهای میوه سوار بر چارپا می دیدند شیطنت کرده و از وقت می پرسیدند.

پیرمرد نازک دل بزحمت از چارپا پیاده می شد و سبدها را زمین می گذاشت و چارپا را می بست و سنجاق راباز می کرد و کیسه چرمی را خارج می ساخت و سپس پارچه حریر را کنار می زد و در نهایت به شمارش خطوط می پرداخت و چون تاریکی هوا مانع می شد چند بار به زحمت خطوط را می شمرد و چون نتیجه را متفاوت می یافت و از آنجا که مقید به پاسخگویی درست بود ساعت را به پرسنده تسلیم می کرد که خودتان ببینید ساعت چند است اگر من بگویم ممکن است باور نکنید!

و دوباره بقچه بندیل ساعت و بار زدن و سوار شدن و راه افتادن تا اینکه در مسیر دیگری نیز نیاز به دانستن وقت می داشت و این استقامت پیر مرد چند بار ممکن بود تا رسیدن به منزل تکرار گردد بی آنکه پیر مرد از خود سستی نشان دهد و یا اظهار ناراحتی نماید.

تمرین ریاضی

زندگی در شهر سیب و انگور حدیث جداگانه ای دارد.

تا درس و مدرسه بچه ها تمام می شود بیشتر اهالی بار و بندیل را بسته  و راهی باغات و ویلاهای اطراف می شوند تا در خنکای طبیعت گرمای تابستان را بفراموشی بسپارند و از نعمات طبیعت و هوای پاک بهره برده واز دود و دم و شلوغی شهر رها یی یابند.

بدین ترتیب چهار ماه از سال را در دامن طبیعت می گذرانند.

به روزگار ماضی نیز این سنت اجرا می گردید.

خانواده در باغ خود ساکن می شوند و علاوه بر کشت محصول بچه ها نیز با تفریحات سالم حس و حالی دیگر می یابند.

همسایه شان مردی ناشنوا بود و بسیار زحمت کش . در مقابل همسرش زنی پر فیس و افاده و تجملاتی.

تمام فکر و ذکر زن در آن محیط آراستن خود بود .از آخرین مد لباس و کلاه و کفش بایستی اطلاع می داشت و حتما نمونه ای تهیه می دید و در تراس ویلا بهنگام صرف چایی با آراستگی ظاهر می شد.

چند وقتی بود که ساعت مچی جدیدی بدست کرده بود. متاعی که نظیر نداشت و هنوز خیلی ها حتی جیبی اش را ندیده بودند.بچه ها که بدنبال بهانه ای برای تفریح بودند سر به سرش می گذاشتند اما زن کوتاه نمی آمد.

با نزدیک شدن ظهر بچه همسایه از آن فاصله دورفریاد می زد و از زن ساعت را می پرسید و زن با حوصله آستین را بالا می زد و ساعت گران قیمت خود را نگریسته و با شمارش خطوط مثلا می گفت یک ساعت و پنج دقیقه به دوازده مانده!

معمایی شده بود که چگونه این زن تفریق را می داند اما جمع را نه!

دست بر دل

 

خواننده مشهور کشور درگذشته بود.

نظر به رفتار خارج عرف و سطح نازل فرهنگ محبوبیتی نزد طبقه مذهبی نداشت و کلا از دین خارجش می دانستند.

کسی عهده دار کفن و دفن و نماز میت نمی شود.دوستان و آشنایان بزحمت فراوان کفن بر تنش می پوشانند و می ماند نماز بر جنازه که هیچ روحانیی حاضر به اقامه نمی شود.

شیخ چند صباحی بود که از شهر رانده شده بود.بقدری چک برگشتی دست مردم داشت که تا نواده هفتم نیز قادر به بازپرداخت آن نبود.

ویلان و سرگردان راهها را بهم می پیوست تا آبها از آسیاب بیفتد و بتواند بنزد همشهریان باز گردد.

برای امرار معاش آخرت را نزد اهل قبور معامله می کردو با قرائت و ادعیه بار گناهان اموات را سبکتر می نمود و صد البته جیب اقوام مرده را نیز.

یکباره آشنایان خواننده دوره اش می کنند و بدون شناساندن مرحومه ازو می خواهند نظر بر انفاس قدسی اش بر مرده شان نماز گزارده و طلب مغفرت نماید.

شیخ خوشحال از کاسبی آن روز پول را در آستین می گیرد و دوگانه ای می خواند با نهایت غلظت..

اما پس از پایان کار با مشاهده نگاه خشمگین همقطاران متوجه موضوع می شود .بزحمت فراوان با عبایی پاره و رویی خراشیده از چنگ مردم متعصب رهایی می یابد و از آن مختصر عایدی نیز محروم و مجبور به ترک شهر و مسافرت به شهری دیگر می شود تا همچنان ناشناس بماند.