تمرین ریاضی
![]()
زندگی در شهر سیب و انگور حدیث جداگانه ای دارد.
تا درس و مدرسه بچه ها تمام می شود بیشتر اهالی بار و بندیل را بسته و راهی باغات و ویلاهای اطراف می شوند تا در خنکای طبیعت گرمای تابستان را بفراموشی بسپارند و از نعمات طبیعت و هوای پاک بهره برده واز دود و دم و شلوغی شهر رها یی یابند.
بدین ترتیب چهار ماه از سال را در دامن طبیعت می گذرانند.
به روزگار ماضی نیز این سنت اجرا می گردید.
خانواده در باغ خود ساکن می شوند و علاوه بر کشت محصول بچه ها نیز با تفریحات سالم حس و حالی دیگر می یابند.
همسایه شان مردی ناشنوا بود و بسیار زحمت کش . در مقابل همسرش زنی پر فیس و افاده و تجملاتی.
تمام فکر و ذکر زن در آن محیط آراستن خود بود .از آخرین مد لباس و کلاه و کفش بایستی اطلاع می داشت و حتما نمونه ای تهیه می دید و در تراس ویلا بهنگام صرف چایی با آراستگی ظاهر می شد.
چند وقتی بود که ساعت مچی جدیدی بدست کرده بود. متاعی که نظیر نداشت و هنوز خیلی ها حتی جیبی اش را ندیده بودند.بچه ها که بدنبال بهانه ای برای تفریح بودند سر به سرش می گذاشتند اما زن کوتاه نمی آمد.
با نزدیک شدن ظهر بچه همسایه از آن فاصله دورفریاد می زد و از زن ساعت را می پرسید و زن با حوصله آستین را بالا می زد و ساعت گران قیمت خود را نگریسته و با شمارش خطوط مثلا می گفت یک ساعت و پنج دقیقه به دوازده مانده!
معمایی شده بود که چگونه این زن تفریق را می داند اما جمع را نه!
اتفاقات طنز واقعی