003.jpg

پسر نظامی بود و مدارج ترقی را پیموده و و ضعش روبراه.

برای خانواده سنگ تمام می گذاشت و پدر و مادر را نیز بی نصیب نمی گذاشت.

تمامی نیازهای والدینش را تهیه و توسط فردی امین برایشان می فرستاد. از جمله ساعت جیبی آب طلایی که برای پدر پسندیده و تقدیمش داشته بود.

پدر محبت فرزند را گرامی می داشت و شی با ارزش را مواظبت می نمود.

همسرش از پارچه حریر قابی دوخته و ساعت درونش جای می گرفت و سپس کیسه ای چرمی برای احتیاط پوسته دوممی گردید و بعد در جیب بغل می نهاد و سنجاقی بزرگ بر جیب قفل می کرد و ا گنجش مواظبت می نمود.

پسر در ابتدا بطور ساده به پدر طرز خواندن ساعت را آموخته بود بطوریکه با شمارش خطوط مقصود حاصل می گردید.

اما سن بالا و فراموشی پدر را در کاربرد ان ناتوان نموده و اسباب مزاح اهالی گردیده بود.

هم ولایتی ها چون پیرمرد را بهمراه بار و بندیل و سبدهای میوه سوار بر چارپا می دیدند شیطنت کرده و از وقت می پرسیدند.

پیرمرد نازک دل بزحمت از چارپا پیاده می شد و سبدها را زمین می گذاشت و چارپا را می بست و سنجاق راباز می کرد و کیسه چرمی را خارج می ساخت و سپس پارچه حریر را کنار می زد و در نهایت به شمارش خطوط می پرداخت و چون تاریکی هوا مانع می شد چند بار به زحمت خطوط را می شمرد و چون نتیجه را متفاوت می یافت و از آنجا که مقید به پاسخگویی درست بود ساعت را به پرسنده تسلیم می کرد که خودتان ببینید ساعت چند است اگر من بگویم ممکن است باور نکنید!

و دوباره بقچه بندیل ساعت و بار زدن و سوار شدن و راه افتادن تا اینکه در مسیر دیگری نیز نیاز به دانستن وقت می داشت و این استقامت پیر مرد چند بار ممکن بود تا رسیدن به منزل تکرار گردد بی آنکه پیر مرد از خود سستی نشان دهد و یا اظهار ناراحتی نماید.