Image 1

روزگار پهلوی و باب شدن کلاه پهلوی است.مردان همگی بایستی آراسته به کلاهی فاخر باشند.

بیشتر سر را تراشیده و کلاهی به سر می گذاشتند و تصور مردی بدون کلاه ممکن نبود.

جوان بتازگی معلم روستا شده بود.زحمت عائله و خانواده پر جمعیت مفری برای اندیشیدن به تجملات زندگی نمی گذاشت.

با زلفهای آراسته و سر بدون کلاه مشغول تدریس می شد و این مقابله با تفکر پذیرفته شده و مقبول جامعه نظر اهالی را نسبت به جوان مغشوش نموده بود.

نظر منفی نسبت به آقا معلم و دوری جستن ازو محذوریتهای بسیار پدید می اورد و البته کودکان قربانی اصلی این تضاد بودند.

پیر خردمند روستا مشکل را در می یابد. تذکری می دهد اما با سردی و عدم تمکین آقا معلم مواجه می شود.

لذا دست بکار می شود .

سلمانی روستا را با خود برداشته و سر کلاس زلفهای آقا معلم را نثار زمین می کنند و کلاهی که خود تهیه دیده بود بر سر جوان نافرمان گذاشته می شود و با هیئت جدید مورد قبول شاگردان قرار می گیرد