خواننده مشهور کشور درگذشته بود.

نظر به رفتار خارج عرف و سطح نازل فرهنگ محبوبیتی نزد طبقه مذهبی نداشت و کلا از دین خارجش می دانستند.

کسی عهده دار کفن و دفن و نماز میت نمی شود.دوستان و آشنایان بزحمت فراوان کفن بر تنش می پوشانند و می ماند نماز بر جنازه که هیچ روحانیی حاضر به اقامه نمی شود.

شیخ چند صباحی بود که از شهر رانده شده بود.بقدری چک برگشتی دست مردم داشت که تا نواده هفتم نیز قادر به بازپرداخت آن نبود.

ویلان و سرگردان راهها را بهم می پیوست تا آبها از آسیاب بیفتد و بتواند بنزد همشهریان باز گردد.

برای امرار معاش آخرت را نزد اهل قبور معامله می کردو با قرائت و ادعیه بار گناهان اموات را سبکتر می نمود و صد البته جیب اقوام مرده را نیز.

یکباره آشنایان خواننده دوره اش می کنند و بدون شناساندن مرحومه ازو می خواهند نظر بر انفاس قدسی اش بر مرده شان نماز گزارده و طلب مغفرت نماید.

شیخ خوشحال از کاسبی آن روز پول را در آستین می گیرد و دوگانه ای می خواند با نهایت غلظت..

اما پس از پایان کار با مشاهده نگاه خشمگین همقطاران متوجه موضوع می شود .بزحمت فراوان با عبایی پاره و رویی خراشیده از چنگ مردم متعصب رهایی می یابد و از آن مختصر عایدی نیز محروم و مجبور به ترک شهر و مسافرت به شهری دیگر می شود تا همچنان ناشناس بماند.