نابغه
اختراعات و ابتكارات تمام وقتشان را بخود اختصاص مي داد.
دنيا در علم خلاصه مي شد و ماورايي برايش متصور نبودند.
با وجود احترام مردم دستشان خالي بود و در آمدي نداشتند.
با خواندن اخبار حمايت دولت از مخترعين ايندو نيز مدارك خود را پرونده كرده و راهي پايتخت مي شوند.
در مركز به اداره اي مناسب شئونات خود مراجعه و تقاضاي شغل مي دهند.
كارمند مسئول نگاهي به دو جوان مي كند و نگاهي به پرونده اختراعات و نامه تقاضاي شغل مديريت .نامه اي سر به مهر مي نگارد و به دو جوان مي دهد تا در قسمتي مشغول بكار شوند.
دو جوان شادان و امیدوار با نامه به اطاقی راهنمایی می شوند. پس از مدتی دو سفید پوش قوی هیکل سوار آمبولانسشان کرده و به آسایشگاه روانی منتقل می کنند. هر چه داد می زنند و تظلم می کنند بیشتر گرفتار می شوند و جنونشان آشکارتر می شود.
چند روزی محبوس می شوند تا اینکه با تلاش بسیار و تحمل مصایب از ان محیط و از پایتخت فرار می کنند. و آرزوی اشتغال بر دلشان می ماند!
اتفاقات طنز واقعی