هر روز سه نوبت مرد نابینایی بسیار آراسته و مرتب با کت و شلوار اتو کشیده و معطر در کوچه ها به سوی مسجد ره می سپرد.

از کودکی موذن مسجد روستا بود و تا به آخر عمر حفظ سنت نمود.

فرزندانش به شهر صاحب مقامات بودند. روسا و مدیران ادارات.

علیرغم اصرارشان مرد همچنان به موذنی ادامه می داد و شهر و زندگی آسوده نزد فرزند و نوه هایش را نمی پذیرفت.

تا سالیان کسانیکه گذرشان به روستا می افتاد پیرمرد نورانی بسیار آراسته ای را می دیدند که آرام آرام بسوی مسجد می رفت و بانگ دلنشین اذانش بر یادها می ماند.