انشا
گاه بسیار ساده و روانمی نوشت و گاه کلمات را آهنگین بهم می پیچید و زیبایی های دل انگیز زبان پارسی را می نمایاند.
وارد مقطع جدید تحصیلی با دبیران نا آشنا می شود.
چون انشایش را میخواند معلم ادبیات بدقت نگاهش می کند و در پایان پسر را باز خواست می کند که چرا نوشته دیگرانرا کپی کرده و می خواند.هر چه پسر آیه می آورد و قسم می خورد افاقه نمی کند و دبیر تشخیص ود را معتبر می شمارد.
روزی قرار می شود در کلاس انشا بنویسند.دبیر تمام مدت بالای سر پسر مراقبت می کند اما باز هم مجاب نمی شود و پسر را متهم می کند که مطالبی را حفظ کرده و بر کاغذ می آورد.
آن سال دبیر اصلا باور نمی کند که پسر خود انشا ها را می نویسد. سال بعد نیز همین دبیر معلم ادبیاتشان می شود. اینبار از ابتدای سال تا پایان هیچگاه پسر را برای خواندن نوشته اش فرا نمی خواند.
پسر هر هفته آماده می شود تا کلاس را سر شوق آورد ولی انتظار بسر نمی رسد.
اما این عمل دبیر قلمش را پخته تر و شیواتر می کند.
اتفاقات طنز واقعی