
پسر دانشجوی برق بود و در طبقه پائین منزل آزمایشگاهی برای خود ترتیب داده بود. تخته سیاهی بر دیوار کوبیده و میز بزرگی پر از قطعات الکترونیک و دل و روده رادیو و تلویزیون بیرون ریخته انباشته و گوشه ای نیز ابزار کیمیاگری برپا کرده و لوله هایی بهم پیوند داده و چراغهای الکلی تعبیه کرده و مشغول اسطرلاب سیماب و طلا.
برادر و خواهر کوچکتر نیز برسم بچه های آن دوران جوجه هایی را پرورش داده و بزرگ کرده بودند و حال
مرغ و خروسشان جزوی از اعضای منزل بشمار می آمدند و براحتی در منزل رفت و آمد می کردند و کسی جلو دارشان نبود و بچه گربه دست آموز خانه نیز با آنها کنار آمده و با شیطنت های خود اهل منزل را شادمان می کرد.
پیش آمد که طبقه بالای منزل را تعمیر کنند لذا برای مدتی طبقه پائین را برای سکونت برمی گزینند.در سالن بزرگ مبلمان منزل را چیده و آزمایشگاه و وسایلش نیز بجای خود محفوظ می ماند.
روزی پیرمرد شریفی از آشنایان بدیدارشان می آید.پدر خانواده شربتی تعارف می کند که از طبقه بالا کارگران فرا می خوانندش ناچار با عذر خواهی پیرمرد را تنها میگذارد و به طبقه بالا می رود.اما بازگشتش به طول می انجامد.
پیرمرد چشم به اطراف می اندازد.تخته سیاهی پر از فرمول و اشکال عجیب مقابل دیدگانش بعد سمت راست میزی پر از رادیوهای اوراقی و تلویزیونهایی که برفک می زدند که مرغ و خروس همچون دو عاشق و معشوق با کمال آزادی وارد می شوند و جلوی پیرمرد لحظه ای ایستاده و نگاهش می کنند و بعد در مقابل دیدگان ناباورانه پیرمرد هر کدام بر مبلی جلوس کرده و به مرد خیره می شوند.
در این حین سوزشی در انگشت شصت احساس می کند .نگاه می کند .بچه گربه خانواده دارد انگشتش را گاز می گیرد.مرد چندشش می شود .زود پاها را جمع می کند.بچه گربه کمی نگاهش می کند واکنش مرد را می آزماید .بعد چند پشتک می زند و چون واکنشی نمی بیند گلوله نخ را پیدا کرده و بازیگوشی می کند و مرد متحیر از حرکات عجیب و اوضاع غریب خانه نگاهش متوجه سقف می شود که خفاشی آویزان از کرکره پنجره که بچه های منزل پناهش داده بودند مشاهده می کند دلش آشوب می شود. تا بچه گربه را گرفتار در ریسمان و نخ به دست و پا پیچیده می بیند فرار را بر قرار ترجیح می دهد.