گاه تقارن خرافه وواقعیت چنان بهم پیوند می خورد که خاستگاه خرافه درست می نماید.

پسراز دو روز تعطیلی استفاده کرده و راهی موطن اش می شود.

در اتوبوس مسافر کنار دستی اشاره ای به جاروی بالای سر راننده کرده و به نحسی آن می پردازد و اینکه این سفر سرانجام نخواهد داشت.که وجود جارو در بالای سر راننده نحس است.

پسر به روی خود نمی آورد و سرگرم تماشای مناظر بیرون می شود.و از اینکه چنین حادثه ای رخ دهد در دل به خوش باوری مرد می خندد.اما پس از ساعتی یکباره صا=دایی بلند می شود و بدنبالش اتوبوس متوقف می شود.

پس از وارسی معلوم می شود چنان خرابی ای روی داده که اتوبوس تا چند روز زمین گیر است.

آن روز در تاریکی شب بزحمت وسیله ای یافته و بدیارش باز می گردد.اما همواره در این تقارن حادثه و وجود جاروی نحس که از تصادفات بوده تامل می کرد!