بیماری و تب بین اهالی شایع شده بود.همگی را در اطاقی جمع و بستری کرده بودند.

برادر خوانده پدر بزرگ نیز چون اهل و عیالی نداشت مسئول پرستاری از آنان بود.

شب و روز از بیماران پرستاری می کرد و خواهشهای ریز و درشتشان را اجرا می کرد.

بعد از چند روز پرستاری از زور خستگی و بیخوابی امانش برید.

چون بیماری آب خواست -کوزه آب یخ لب پنجره بود- گفت هر که آب خواهد لب پنجره است بردارد و بنوشد.

از آن به بعد بیماران آه و ناله را قطع کردند!