استقبال

image007.jpg

وقایع اشغال آذربایجان و بیرون راندن لشگر خارجی محبوبیتی برای شخص اول مملکت نزد مردم نگذاشته بود.

بطوریکه موقع سفر شخص اول اهالی استقبال چندانی نمی کنند.

اما با اینهمه دستورات اکید از مرکز برای برگزاری هر چه بهتر مراسم صادر می گردید و به طبع از صدر تا ذیل را شامل بود.

ظهر ناظم مدرسه بچه ها را در حیاط جمع کرده و طی خطابه ای بلند بالا سرشار از وطن دوستی بچه ها را تهییج نموده و دستور می دهد بعد از ظهر همگی با کت و شلوار و کلاه آراسته ظاهر شوند و تهدیدات شداد نیز بدنبال می آورد.

کودک از همه جا بی خبر به منزل آمده و با اصرار از برادر بزرگتر که سرپرستی اش را بعهده داشت می خواهد فورا یک دست لباس و کلاه برایش تهیه نماید.

برادر مهربان که آتش اشتیاق کودک را تند می بیند ناراحتی اش را تاب نیاورده و فورا کودک را نزد خیاط آشنایی برده و طی یک ساعت رخت و لباس و کلاه برایش دوخته و پسر شادمان راهی مدرسه می شود.

اما با تعجب همه شاگردان را در لباسهای ساده صبح مشاهده می کند.

موقع صف بستن و به پیشواز رفتن در صف دانش آموزان تنها یک پسر آراسته مشکی پوش نمایان بود.

فاصله ها

009.jpg

در یک خانواده زندگی برادر و خواهری مثال شده بود.

برادر با زحمت خود را بالا کشیده و با همتای خود دختری از اعیان پیوند کرده و آنسوی آبها در تحصیل مال بود.

اما خواهر با عشقی کور گرفتار مردی از طبقات پایین شده و صبح تا شام طلبکاران را توجیه می نمود.

زن برادر جزیره ای برای اقامت می پسندید .خواهر شوهر از اینکه صاحب خانه ده هزار تومان از اجاره کسر کرده شادمان بود.صبح راننده ماشین بنز را جلوی عمارت نگه می داشت و بانو پس ازصرف صبحانه در باغ با تانی عازم دفتر کار می شد.

از آنطرف خواهر شوهر تکه ای نان بربری مانده را با پنیر و یک قلپ چای با عجله قورت داده و با عجله عازم محل کار می شد.

آن سفارشاتش را به آرمانی می داد و این خیابانها را گز می کرد و آخر سر لباسی نه چندان دلخواه با زحمت و کلی چانه زنی می خرید.

مادر زن از اینکه چند هزار کودک را در بیمارستانهای مجهزش تمشیت می نمود فرصت سر خاراندن نداشت و این یکی دویست تومانی مچاله را در صندوق صدقات با اکراه می انداخت و آنهم برای رفع قضا و قدر.

آن دسته چکش را می گشود و براحتی صفرها را می نگاشت و این از اینکه صد تومانی بی گوشه نصیبش شده و آیا بانک عوض خواهد کرد نگران بود.

آن برای فرزندانش دعوت نامه از دانشگاههای معتبر می آمد و این از اینکه فرزندش در دانشگاه چابلسا قبول شود و از عهده شهریه اش بر آید نگران بود.

آن مادر زنش در تدارک سخنرانی مراسم تقدیرش بود و این مادر شوهرش از اینکه روغن غذا کم شده زمین و زمان را نفرین می کرد.

این عاقبت ندانم کاری همه بخاطر عشق کوری بود که خواهر ابراز نمود و هر چه هشدار دادند و نصیحت نمودند افاقه نکرد و حال از شرمندگی روی دیدن برادر را ندارد!

متهم از صحنه گریخت

نگهداری والدین مسن زحمتها دارد و مراقبت از آنان و احترامشان را مراعات نمودن و همزمان کنترل سلامتشان افکار مغشوش بذهن می آورد.

پدر و مادر مریض احوال و تحت نظر پزشک روزی هوس کرده و با راضی نمودن فرزند به تنهایی عازم گردش می شوند.

ساعتها می گذرد و از وقت موعود گذشته خبری می شود.فرزند هر چه تماس می گیرد جواب نمی دهند و هوا نیز رو به تاریکی می رود.

کفش و کلاه کرده و مسیری را که به منزل منتهی می شد را گز کرده و تمامی ماشینها را یک به یک از نظر گذرانده ولی اثری از والدینش نمی یابد.

ناچار با پلیس تماس می گیرد و با اطلاع از عدم وجود تصادف در مسیر درخواست ردیابی ماشین را می کند.

از آن سو والدین با نهایت آسودگی بدیدار اقوام رفته و تا دیر وقت به گفتگو می نشینند و بی خیال نگرانی فرزند در مسیر بازگشت پلیس دستور توقف می دهد.

مرد که میبیند خلافی نکرده دستور پلیس را اشتباه می انگارد و گاز داده و از صحنه می گریزد.

وقتی پلیس گزارش فرار را کیلومترها آنسوتر در نقطه مقابل شهر می دهد اضافه می کندکه این چه مریض احوال استکه پلیس به گرد پایش نمی رسد!