فاصله ها
در یک خانواده زندگی برادر و خواهری مثال شده بود.
برادر با زحمت خود را بالا کشیده و با همتای خود دختری از اعیان پیوند کرده و آنسوی آبها در تحصیل مال بود.
اما خواهر با عشقی کور گرفتار مردی از طبقات پایین شده و صبح تا شام طلبکاران را توجیه می نمود.
زن برادر جزیره ای برای اقامت می پسندید .خواهر شوهر از اینکه صاحب خانه ده هزار تومان از اجاره کسر کرده شادمان بود.صبح راننده ماشین بنز را جلوی عمارت نگه می داشت و بانو پس ازصرف صبحانه در باغ با تانی عازم دفتر کار می شد.
از آنطرف خواهر شوهر تکه ای نان بربری مانده را با پنیر و یک قلپ چای با عجله قورت داده و با عجله عازم محل کار می شد.
آن سفارشاتش را به آرمانی می داد و این خیابانها را گز می کرد و آخر سر لباسی نه چندان دلخواه با زحمت و کلی چانه زنی می خرید.
مادر زن از اینکه چند هزار کودک را در بیمارستانهای مجهزش تمشیت می نمود فرصت سر خاراندن نداشت و این یکی دویست تومانی مچاله را در صندوق صدقات با اکراه می انداخت و آنهم برای رفع قضا و قدر.
آن دسته چکش را می گشود و براحتی صفرها را می نگاشت و این از اینکه صد تومانی بی گوشه نصیبش شده و آیا بانک عوض خواهد کرد نگران بود.
آن برای فرزندانش دعوت نامه از دانشگاههای معتبر می آمد و این از اینکه فرزندش در دانشگاه چابلسا قبول شود و از عهده شهریه اش بر آید نگران بود.
آن مادر زنش در تدارک سخنرانی مراسم تقدیرش بود و این مادر شوهرش از اینکه روغن غذا کم شده زمین و زمان را نفرین می کرد.
این عاقبت ندانم کاری همه بخاطر عشق کوری بود که خواهر ابراز نمود و هر چه هشدار دادند و نصیحت نمودند افاقه نکرد و حال از شرمندگی روی دیدن برادر را ندارد!
اتفاقات طنز واقعی