نفس قدسی

شوخیهای ملیحش زبانزد بود.

با مهارت و سنجیدن اوضاع  زمان و مکان وضعی پیش می آورد که طرف مقابل در برابر عمل انجام شده قرار می گرفت و بیشتر ساده لوحی افراد کمک به رخداد شیرین می کرد.

روزی در حال قدم زدن با یکی از همولایتی ها برخورد می کند .پس از سلام و احوال پرسی همولایتی جویای احوال اخوی گرام می شود و بسیار مشتاق دیدارش می نماید.

مرد بسیار عادی می گوید که دیدار اخوی نصیب ادم عمل صالح می شود و شما نیز چنانکه مایل باشید می توانید سه بار سوره را خوانده و صلواتی ختم کرده و نیت ملاقات اخوی را بنمایید آنگاه در یک چشم بر هم زدن میسر خواهد شد.

هم ولایتی شیفته دیدار چشمانش را بسته و طبق دستور عمل می کند و چون فارغ می شود مرد می گوید حال می توانید به عقب برگردید و اخوی را آنسوی خیابان مشاهده کنید.

هم ولایتی تا آخر عمر از نفس قدسی مرد و حالات روحانیش استمداد می نمود!

دوشیزه

ابتدای سپردن مشاغل به زنان بود و دختری تحصیل کرده در سایه جد و جهد خود به مقامی دست یافته و ریاست دایره ای را در اداره ای عهده دار می شود.

تامین مادی و شغل معتبرش خواستگاران را از دورش می پراکند و دختر دل به کار می بندد و مردان را بدیده تحقیر نگریسته و فکر ازدواج را از خاطر می برد.

سی سال بطور منظم هر روز سر کار خود حاضر شده و با دقت و وسواس امور دایره تحت نظارتش را بخوبی می گرداند و تشویقها دریافت می کند.

تا اینکه روزی کارمندی جدید متصدی دفتر حضور و غیاب می شود و بی خبر از اوضاع جلوی نام دختر کلمه خانم را می افزاید.

آن روز هنگامه ای بر پا بود و کارمند جدید مات و مبهوت از داد و بیداد دختر پنجاه ساله زیر نگاه همکاران خرد می شد و خود خبر نداشت به کدامین گناه بازخواست می شود.

فردایش که جلوی نام رئیس دایره لفظ دوشیزه را به اشاره همکاران می افزاید لبخند سنگین دوشیزه خانم اضطراب را از چهره اش می زداید.

خیاط و کوزه اش

به هر عمل خلافی وارد بود. بقول معروف یک موی راست در بدن نداشت.

براحتی حق را نا حق می نمود و راست را کج.

برای اجرای نقشه اش تمامی مراحل را آموخته بود . از جمله  تخصص عجیبش در تغییر دادن مشخصات سجلی بود.

برای تصاحب اموال برادر نقشه ها چید و برادر را از خانه رانده و شناسنامه مادر را بگونه ای تغییر داد که برادر متوفی درج شود و او براحتی اموالش را متصرف شود.

و مادر بیچاره  از همه جا بی خبر عقلش را دست پسر سپرده بود و هر چه می گفت باور می کرد و چون خبر از فال بین می آورد که پسرش فوت شده می پذیرد.

تا اینکه مرد همسر خود را طلاق داده و همسر دیگری اختیار نموده و برای تصاحب اموال همسر سابق و به تبعش فرزندشان نام فرزند را به تمهیدی در شناسنامه همسر جدید وارد می کند.

و همینطور فرزندان دیگر را با تغییر تاریخ تولد یک سال زودتر سر کلاس می فرستد .اما این عمل نه تنها باعث پیشرفت نمی شود بلکه موجب انزجار از درس و مدرسه می شود.

پسر رشد می کند و به سن قانونی می رسد و چون موقع خدمت اجباری می شود پسر صاحب دو مادر است . مادری حقیقی و مادری اسمی.و خود از مادر حقیقی اش بی اطلاع.

حال خیاط در کوزه افتاد.مرد برای دریافت کفالت فرزندش می بایست دست بدامان همسر سابقش می شد.