وقتی سه بزرگتر از هشت می شود.

دو برادر در شهر مشغول درس خواندن بودند.

برادر کوچکتر عزیز خانواده بود و ته تغاری.

ولی برادر دیگر را بکار وامی داشتند و مسئولیت به گردنش می نهادند.

همچنان در شهر برادر بزرگتر مسئول مواظبت از پسر کوچکتر خانواده می شود.

اما با اینهمه درسش را می خواند و کارهای منزل مانع درس خواندنش نمی شود.

ولی پسر کوچک همواره پی بازیگوشی می گشت.

بعد از اتمام امتحانات به روستا باز می گردند.

چندی بعد که عمو برای گرفتن حقوق به شهر مراجعه نمود کارنامه ایندو را نیز با خود می آورد.

پسر بزرگتر با جدیت هم به کار پرداخته و هم درس خوانده بود و نفر سوم شده بود.

اما بچه سر به هوا و بازیگوش شاگرد هشتم.

با اینخمه کم نمی اورد و در جواب مواخذه می گوید:هشت از سه بزرگتر است پس رتبه من بهتر است!    

 

رک و راست

ادم شریف و بزرگوار دروغ نمی گوید و بعهدش وفا می کند.

جوان بزحمت در اداره ای استخدام شده بود .صبح بر سر کار حاضر می شد و عصر در کلاسهای آموزشی شرکت می کرد.

استاد سختگیر بود و دفتر حضور و غیاب همواره گشوده و برای متخلفین مجازات سنگین رقم می خورد.

روزی جوان دیر بر سر کلاس حاضر می شود چون استاد بازخواست می کند جوان که دروغگویی را بدور از شرافت خانوادگی می دانست با صداقت تمام می گوید خواب مانده بود.

استاد از راستگوییش خوشحال می شود و خطایش را می بخشد.

 

روزی نیز بهمراه چند تن از دانشجویان مهمان منزل استاد می شوند .از هر دری سخن می گویند تا اینکه استاد از شاگردانش می پرسد چه چیز ولایت شما معروف است؟

هر یک از دانشجویان بر سبیل مبالغه مورد برجسته ای را می شمارند و چون نوبت به جوان می رسد با صداقت مرکب چارپای ولایتشان را بعنوان نماد تفاخر معرفی می کند.

استاد چون می شنود از خنده تا ساعتی بر روی مبل ریسه می رود!

همه چیز بر وفق مراد است.

 

 

آدمی در غربت خیلی لاف می زند.

در غوغای جمهوری آذربایجان و پیشه وری مرد به دیاری دیگر کوچ می کند.

مردمانش را ساده دل می یابد.

در اندیشه کسب روزی در نشست و برخاست از تواناییهای خود لافها می زند و خود را علامه دهر می نمایاند.

مردمان فریفته اش می شوند و کم کم برای حل مشکلاتشان به او مراجعه می کنند و بتدریج فال بینی نیز به گردنش می افتد.

در بین مشتریان زنی حامله بود که برای تعیین جنسیت نوزاد نزدش آمده بود.

در اندیشه فرار از مخمصه و نجات حرف دو پهلو به نظرش صائب می رسد.به زن می گوید بایستد و راه برود .پس از کمی تفکر می گوید موقع رفتن به پسر شبیه است و موقع آمدن به دختر و من غیر این نمی دانم.

از قضا زن دوقلو می زاید یکی پسر و یکی دختر!

مردم افسانه ها در موردش می سازند و چنان مقام قدسی برایش قایل می شوند که تا آخر عمر شاهزاده شهرشان می شود!