رک و راست

ادم شریف و بزرگوار دروغ نمی گوید و بعهدش وفا می کند.
جوان بزحمت در اداره ای استخدام شده بود .صبح بر سر کار حاضر می شد و عصر در کلاسهای آموزشی شرکت می کرد.
استاد سختگیر بود و دفتر حضور و غیاب همواره گشوده و برای متخلفین مجازات سنگین رقم می خورد.
روزی جوان دیر بر سر کلاس حاضر می شود چون استاد بازخواست می کند جوان که دروغگویی را بدور از شرافت خانوادگی می دانست با صداقت تمام می گوید خواب مانده بود.
استاد از راستگوییش خوشحال می شود و خطایش را می بخشد.
روزی نیز بهمراه چند تن از دانشجویان مهمان منزل استاد می شوند .از هر دری سخن می گویند تا اینکه استاد از شاگردانش می پرسد چه چیز ولایت شما معروف است؟
هر یک از دانشجویان بر سبیل مبالغه مورد برجسته ای را می شمارند و چون نوبت به جوان می رسد با صداقت مرکب چارپای ولایتشان را بعنوان نماد تفاخر معرفی می کند.
استاد چون می شنود از خنده تا ساعتی بر روی مبل ریسه می رود!
اتفاقات طنز واقعی