آدمی در غربت خیلی لاف می زند.

در غوغای جمهوری آذربایجان و پیشه وری مرد به دیاری دیگر کوچ می کند.

مردمانش را ساده دل می یابد.

در اندیشه کسب روزی در نشست و برخاست از تواناییهای خود لافها می زند و خود را علامه دهر می نمایاند.

مردمان فریفته اش می شوند و کم کم برای حل مشکلاتشان به او مراجعه می کنند و بتدریج فال بینی نیز به گردنش می افتد.

در بین مشتریان زنی حامله بود که برای تعیین جنسیت نوزاد نزدش آمده بود.

در اندیشه فرار از مخمصه و نجات حرف دو پهلو به نظرش صائب می رسد.به زن می گوید بایستد و راه برود .پس از کمی تفکر می گوید موقع رفتن به پسر شبیه است و موقع آمدن به دختر و من غیر این نمی دانم.

از قضا زن دوقلو می زاید یکی پسر و یکی دختر!

مردم افسانه ها در موردش می سازند و چنان مقام قدسی برایش قایل می شوند که تا آخر عمر شاهزاده شهرشان می شود!