علم بهتر است یا ثروت

خبر پیچیده بود که ساحری پیدا شده که دعایش رد خورد ندارد و کوچک و بزرگ بفکر حل مشکلشان افتاده  و راهی دیدارش می شوند.

یکباره همه مشکل دار می شوند. دخترانی که بختشان باز نمی شود و مادرانی که دختری زیر سر دارند .زنان سر خورده تاجران ورشکسته و بزهکاران فراری!

خیل ماشین سرازیر می شود بسوی روستایی کوچک و پرت و دور افتاده.

پسر تازه از مسافرت خارج باز گشته بود و از مناظر بدیع عکاسی می کرد. با خانواده چند روزی را در میان کوه و کنار دریا گشت می زدند و صحبت خوش می داشتند و از طبیعت دست نخورده ثبت خاطره می نمودند.

با دیدن ردیف ماشینهای آخرین مدل بفکر تعقیبشان می افتند و سر از منزل جادوگر درمی آورند.

پسر بفکر عکاسی از جادوگر می افتد اما مجلس زنانه بود و مردان را راه نمی دادند. مادر قدم پیش می گذارد و نوبت می گیرد.

از سر کنجکتوی گوشه و کنار خانه را ورانداز می کند.تابلوی ویزیت.اطاق ملاقات. منشی و ماشین تویوتای اسپرت پارک شده در پشت منزل و نرخ های حل مشکل.

از 50 دلار برای حل ناراحتی کوچک شروع شده تا کرم مشتری که برای بازگرداندن گمشده طلب می کرد.

از مغازه کوچک روستا خرید می کند و سر صحبت را باز می کند اما کسی جادوگر را نمی شناسد. از مشتریها پرس و جو می کند که آیا مشکلشان حل شده. اما همگی بار اولشان استکه مراجعه می کنند.

تصویری ثبت می کند از ماشینهای پارک شده مقابل منزل و همگی منتظر معجزه یک فرد ناشناخته و پولهایی که بر باد می رود!

دعای ابطال سحر و جادو

دختر واجد کمالات بود و تحصیل کرده. با خانواده ای متدین و متشخص و بلند نظر.

خواستگاران بسیار داشت و هر کدام را به بهانه ای رد  می کرد.

تا اینکه چشم زخمی رسیده و به حیله زنی جادو می شود و دلباخته جوانی آس و پاس.

خانواده سخت در تلاطم که دختر را منصرف کنند اما سحر اثر کرده و دختر عاشق پسر یک لا قبا شده و تهدید به خود کشی می کند.

خانواده در مرز سقوط و تلاشی. هر چه حجت و آیه می آورند افاقه نکرد. به هر واسطه ای متوسل شدند پذیرفته نشد و دختر هست و نیست خود را به پای جوان نابکار می ریزد.

برای باطل کردن سحر به هر دری می زنند تا اینکه بانویی نیک نفس جادو را باطل می کند و دختر چون نجات می یابد از دیدن جوان یکه می خورد.

حال بدنبال این جادوگر می گردد تا جادویی برای پسر در نظر بگیرد و بخاک سیاه بنشاندش!

وقتی پسر روی پدر دست بلند می کند

 

پدر از افراد خود ساخته و متمول شهر بود. پسر را به ینگه دنیا فرستاده و هر ماه کلی مخارجش را تامین می کرد.

اما پسر غرق در نعمت قدر عافیت ندانسته پولها را بر باد داده و در پی خوش گذرانی بود و =س از پانزده سال بدون حاصل و مدرک به وطن باز می گردد.

کنار تجارتخانه پدر دفتری برایش ترتیب می دهند و به کار فروش سبزه و کشمش مشغول می شود. اما این کجا و آن نعمات تمدن غرب کجا.

مغازه سبزه فروشی کجا و جلوه دیسکو ها و کاباره ها!

از بس به کار بی علاقه می شود مغازه رونق نمی گیرد و زیر فشار اقتصادی کارش به دعوا با پدر می انجامد و تمام مشکلات را از چشم پدر دیده و کتکی جانانه نصیب پدر می کند!

همسایه ها به کمک شتافته و پدر را می رهانند و سیگاری به پسر تعارف می کنند تا کمی از خشمش بکاهد.

پسر سیگار را بزمین پرت می کند و می گوید من جلوی پدرم سیگار نمی کشم!

پدر سر و صورت خونی هاج و واج می ماند!