پدر از افراد خود ساخته و متمول شهر بود. پسر را به ینگه دنیا فرستاده و هر ماه کلی مخارجش را تامین می کرد.

اما پسر غرق در نعمت قدر عافیت ندانسته پولها را بر باد داده و در پی خوش گذرانی بود و =س از پانزده سال بدون حاصل و مدرک به وطن باز می گردد.

کنار تجارتخانه پدر دفتری برایش ترتیب می دهند و به کار فروش سبزه و کشمش مشغول می شود. اما این کجا و آن نعمات تمدن غرب کجا.

مغازه سبزه فروشی کجا و جلوه دیسکو ها و کاباره ها!

از بس به کار بی علاقه می شود مغازه رونق نمی گیرد و زیر فشار اقتصادی کارش به دعوا با پدر می انجامد و تمام مشکلات را از چشم پدر دیده و کتکی جانانه نصیب پدر می کند!

همسایه ها به کمک شتافته و پدر را می رهانند و سیگاری به پسر تعارف می کنند تا کمی از خشمش بکاهد.

پسر سیگار را بزمین پرت می کند و می گوید من جلوی پدرم سیگار نمی کشم!

پدر سر و صورت خونی هاج و واج می ماند!