دختر واجد کمالات بود و تحصیل کرده. با خانواده ای متدین و متشخص و بلند نظر.

خواستگاران بسیار داشت و هر کدام را به بهانه ای رد  می کرد.

تا اینکه چشم زخمی رسیده و به حیله زنی جادو می شود و دلباخته جوانی آس و پاس.

خانواده سخت در تلاطم که دختر را منصرف کنند اما سحر اثر کرده و دختر عاشق پسر یک لا قبا شده و تهدید به خود کشی می کند.

خانواده در مرز سقوط و تلاشی. هر چه حجت و آیه می آورند افاقه نکرد. به هر واسطه ای متوسل شدند پذیرفته نشد و دختر هست و نیست خود را به پای جوان نابکار می ریزد.

برای باطل کردن سحر به هر دری می زنند تا اینکه بانویی نیک نفس جادو را باطل می کند و دختر چون نجات می یابد از دیدن جوان یکه می خورد.

حال بدنبال این جادوگر می گردد تا جادویی برای پسر در نظر بگیرد و بخاک سیاه بنشاندش!