کوچکترین شهر دنیا durbuy

مرد موفق بود.درهای دنیا برویش گشوده شده بود و در برج موفقیت سیر می کرد. شرکتی و کارخانه ای و املاک و دارایی فراوان.
دختران بسیاری خاطرخواهش بودند و خانواده های شریف آرزومند اینکه برای خواستگاری پا پیش بگذارد.
مرد نیز می خواست همدمی داشته باشد و بدنبال مورد مناسب می گشت. نجیب و شریف و تحصیل کرده.
اتفاق روزگار طی حادثه ای شریک و همسر شریکش در تصادفی جان می بازند و دو فرزند خردسال از آنها بجا می ماند.
کس و کاری که قبولشان کند نمی یابند و دو دختر در خطر آوارگی قرار می گیرند که مرد به حرمت شراکت و مردانگی غیرتش نمی پذیرد و قید ازدواج را زده و دو فرزند شریکش را بفرزند خواندگی می پذیرد و بزرگشان می کند.
حال آندو کودک برای خود خانمی شده و هر کدام عهده دار بخشی از مسئولیت کارخانه هستند و مرد هیچگاه از تصمیمی که گرفت پشیمان نگردید.
بجای همسری که برایش فرزندی بیاورد فرزندانی یافت که برایش نوه اوردند!
جاده ترانزیت ترکیه به ایران از کنار این روستا می گذشت و معمولا رانندگان پس از پیمودن سر بالایی پیچ در پیچ در قهوه خانه ای با صفا اطراق می کردند.
سرسبزی و آبادانی این سرزمین از اعصار گذشته یادگار دارد منجمله نقش قوش بر بالای صخره های مشرف.
روزی جهانگردی فرانسوی به قهوه خانه وارد می شود. بزبان فارسی شیر می طلبد. جماعت با مشاهده چهره و لباس غریبش به تصور لغت بیگانه درک منظور نمی کنند.
مرد با اشاره شیر می دوشد باز منظورش را نمی فهمند.
مرد حرکات یک گاو را تقلید می کند اما اینبار نیز متوجه نمی شوند.بیحاصل خارج می شود.
فردایش یکی از جوانهای تحصیل کرده و فرانسه دان می آید. ازو معنای لغت شیر را می پرسند.
هر چه جوان می گوید که این لغت فارسی بوده و شما متوجه نشده و مسافری را که حتی با اشاره موضوع را می
نمی دانم داستان کوتاه آمریکایی وار چخوف را خوانده اید یا نه. اماحکایت ما واقعیت یافتن آنست.
جوان بیکار و لوطی مسلک بالاخره همسر دلخواهش را یافته و با کلی جهاز و مراسم عالی بر عهده پدر زن همسرش را به منزل آورده و نزد مادر جا می دهد.
زن مطیع و سر براه روزها به آموزگاری می پرداخت و پس از آن کارهای منزل و مواظبت از مادر شوهر پیر را بعهده گرفته و آخر ماه حقوق معلمی اش را دو دستی می گذاشت جیب شوهرش و مرد پی رفیق بازی و بی خیالی.
بدون خرج و مخارج برایش دست بالا زده و زن گرفته بودند و حال نه تنها جیبش پر بود مادرش نیز مونسی داشت و دیگر غمی نداشت.
تا اینکه فرزندش متولد می شود و خوشی زیر دلش زده و زن را به بهانه کوتاهی یکی از پاهایش از منزل رانده و طلاق می دهد.
و براحتی جهازش را تصاحب می کند.
فرزند خردسال را نیز ور دل مادر پیرش می گذارد.
کسان عروس از ترس جوان که روزی یک کاسه بزرگ خامه و عسل را لاجرعه سر می کشد و با تبر الفتی دوستانه دارد جرات دفاع نیافته و آبروداری می کنند و مدرسه ای برای خواهرشان تدارک دیده و زن فرزندان بی شماری را پذیرا می شود.
اما جناب لوطی پس از طلاق همسر مجبور می شود پی کار برود و عرق جبین را نظاره کند که بر خاک تفته می ریزد!