قصه دلها

مرد موفق بود.درهای دنیا برویش گشوده شده بود و در برج موفقیت سیر می کرد. شرکتی و کارخانه ای و املاک و دارایی فراوان.
دختران بسیاری خاطرخواهش بودند و خانواده های شریف آرزومند اینکه برای خواستگاری پا پیش بگذارد.
مرد نیز می خواست همدمی داشته باشد و بدنبال مورد مناسب می گشت. نجیب و شریف و تحصیل کرده.
اتفاق روزگار طی حادثه ای شریک و همسر شریکش در تصادفی جان می بازند و دو فرزند خردسال از آنها بجا می ماند.
کس و کاری که قبولشان کند نمی یابند و دو دختر در خطر آوارگی قرار می گیرند که مرد به حرمت شراکت و مردانگی غیرتش نمی پذیرد و قید ازدواج را زده و دو فرزند شریکش را بفرزند خواندگی می پذیرد و بزرگشان می کند.
حال آندو کودک برای خود خانمی شده و هر کدام عهده دار بخشی از مسئولیت کارخانه هستند و مرد هیچگاه از تصمیمی که گرفت پشیمان نگردید.
بجای همسری که برایش فرزندی بیاورد فرزندانی یافت که برایش نوه اوردند!
اتفاقات طنز واقعی