شیخ صنار و دختر ترسا

شاید تصورش غیر ممکن بنظر آید که دو نفری که هیچ سنخیتی با هم ندارند عاشق و معشوق شوند و با هم پیوند یابند.

یکی در اوج عزلت و تقدس با فرهنگ و زبان و مذهبی بیگانه باشد و مرد در اوج ترقی و پیشرفت و مدرنیته و هیچیک زبان هم را ندانند .یکی پیچیده در حجاب باشد و دیگری فارغ از قیود.تنها پیوند محبت بین شان الفت برقرار کرده بود.

زندگیشان سراسر عشق بود و لبخند.از هم توقعی نداشتند و در ابتدا زبان مشترکشان تنها چند کلمه ای بود که مرد بر صفحه کوچکی یادداشت کرده بود.و با همان چند کلمه ساده دنیایی از تواضع و محبت جریان می یافت و دیگر مادیات همه به کنار می رفت.

هیچوقت حاضر نشدند از اولین بارقه عشق بین شان سخنی بر زبان آورند و اینکه چگونه دو نفر  متضاد بهم جذب شدند.در حقیقت جمع اضداد اتفاق افتاده بود.

حال بمدد فرهنگهای الکترونیک این مشکل شاید حل شود اما آن روزگار الفت یافتن با چند کلمه از نوادر بود.

خارجی در سرزمین عجایب

 

ت جاده ترانزیت ترکیه به ایران از کنار این روستا می گذشت و معمولا رانندگان پس از پیمودن سربالایی پیچ در پیچ در قهوه خانه ای با صفا اطراق می کردند.

روستایی سالی کیسه های مغز بادام و گردو و برگه زردآلو را بار کامیون کرده و راهی دیار غربت می شود.

 

 

در عثمانی معامله صورت می گیرد و وقت را غنیمت شمرده و چند ماه به سیر و سیاحت می پردازد.در این چند ماه کمی زبان ترکی استانبولی می آموزد و بجهت کاربرد آن زبان مادری را بکنار می گذارد.

بهار به روستا باز می گردد.نزدیک روستا به تنی چند برخورده و با زبان بیگانه شروع به مماشات می نماید از جمله راه منزلشان را می پرسد.این بر روستاییان گران می آید.سر به سرش می گذارند که چهار ماه در عثمانی مانده و حال راه خانه اش را گم کرده !

سلام بر شادی

چوپان گله شان را به هر کاری وامی داشتند.

روز گله را به چرا می برد. شیر می دوشید و می آورد. علف می چید و انبار می کرد.

بچه ها را بدوش می کشید. هر کار ریز و درشت بود بر عهده اش می گذاشتند.

سالی قصد زیارت مشهد کردند.چوپان را نیز خواستند همراه ببرند.

بیچاره تصوری از مشهد نداشت.

اعتراض کرد که به نخجیر مرا می فرستید به صحرا مرا به مشهد هم مرا !