شیخ صنار و دختر ترسا

شاید تصورش غیر ممکن بنظر آید که دو نفری که هیچ سنخیتی با هم ندارند عاشق و معشوق شوند و با هم پیوند یابند.
یکی در اوج عزلت و تقدس با فرهنگ و زبان و مذهبی بیگانه باشد و مرد در اوج ترقی و پیشرفت و مدرنیته و هیچیک زبان هم را ندانند .یکی پیچیده در حجاب باشد و دیگری فارغ از قیود.تنها پیوند محبت بین شان الفت برقرار کرده بود.
زندگیشان سراسر عشق بود و لبخند.از هم توقعی نداشتند و در ابتدا زبان مشترکشان تنها چند کلمه ای بود که مرد بر صفحه کوچکی یادداشت کرده بود.و با همان چند کلمه ساده دنیایی از تواضع و محبت جریان می یافت و دیگر مادیات همه به کنار می رفت.
هیچوقت حاضر نشدند از اولین بارقه عشق بین شان سخنی بر زبان آورند و اینکه چگونه دو نفر متضاد بهم جذب شدند.در حقیقت جمع اضداد اتفاق افتاده بود.
حال بمدد فرهنگهای الکترونیک این مشکل شاید حل شود اما آن روزگار الفت یافتن با چند کلمه از نوادر بود.
ت جاده ترانزیت ترکیه به ایران از کنار این روستا می گذشت و معمولا رانندگان پس از پیمودن سربالایی پیچ در پیچ در قهوه خانه ای با صفا اطراق می کردند.
اتفاقات طنز واقعی