فرزند حق

یک روده راست در بدنش نبود و همسرش دست کمی از او نداشت.با هم نقشه می ریختند و سیاست بخرج داده و چرخ اقتصاد را بزعم خود تندتر می چرخاندند.
چند وقتی بود که زن را بیم آینده رسیده بود و تحمل اینکه منزل مسکونی خود را با فرزندان پس از فوت شوهرش تقسیم کند نداشت. فرزند را نیز مزاحم مقصود خود می دید.با شویش گفتگو ها می کند .نقشه ها طرح می کنند و برای به چنگ آوردن منزل انکار نسبت فرزندی را ساده ترین و بهترین راه می بینند.بیچاره فرزند وقتی می شنود که نامش در شناسنامه پدر درج نگردیده! اما آیا تقدیر اجل نیز تابع امیال انسانها خواهد بود ؟
اتفاقات طنز واقعی