مرد دارا معتمد شهر بود .شرافت و تقید به اخلاق را با هم داشت و خیر العمل بود. مجتمعی تجاری بانضمام تعدادی مغازه دستش را برای هر کار خیری باز گذاشته بود و خود با آرامش روزگار می گذراند و وقف خدمت به خلق بود.

در کوچه پشت مجتمع اطاقی بود متعلق به همسایه ای زحمتکش و ندار.اطاقی همکف کوچه و مرد بسختی روزگار می گذراند.ارتفاع مجتمع تجاری سایه بر منزلش افکنده بود و همسری ناسازگار زندگی را برایش تلخ کرده بود.

کارشان به مشاجره و طلاق می کشد و در دادگاه همسایه خیر العمل نیز بوساطت حاضر می شود.چون قاضی فهرست اموال مرد را می پرسد. همسایه مالدار به تصور مخاطب بودن اموال بیشمار خود را می گوید و همه در پرونده ثبت می شود و قاضی حکم به نفقه سنگین می دهد.

چون حکم را درب منزل می آورند مرد ندار با دیدن ارقام در جا خشک می شود و هر چه در دادگاه اعتراض می کند بعنوان مظلوم نمایی پذیرفته نمی شود !

و حضور دارا نیز گره کار را بیشتر سفت می کند.