فرزندانش همواره از نداشتن ماشین شکایت داشتند و با حسرت همسایگانشان را نگاه می کردند که بار و بندیل می بندند و راهی سفر می شوند.

پدر امیدوارشان می کرد که به یاری خدا آنها نیز روزی صاحب اتومبیل خواهند شد.

پس از عمری خدمت صادقانه پاداش اهدایی را صرف بازپرداخت بدهی ها می نماید و با باقیمانده ژیانی می خرند.

ماشینی که سی سال کار کرده و تقریبا اوراقی اش نصیبشان شده.

چند روزی بخاطر ماشین خوشحالی ها می کنند. اسباب سفر را بسته و راهی سرعین و استراحت در آبهای گرم آنجا می شوند.

روبراهی ماشین دلگرمشان می کند که از طریق جاده شمال عازو مشهد شوند.در گردنه حیران ماشین بزحمت می افتد اما آنها تصمیم می گیرند که از پا نیفتند.

هن هن کنان ماشین سر بالایی ها را طی می کند و مجال سبقت به هیچ خودرویی نمی دهد.

بالاخره اتومبیلی جرات بخرج داده و سبقت می گیرد. از مقابلشان که می گذرد با تعجب به آنهمه مسافر و بار و بندیل می نگرد و متلکی هم بارشان می کند که ژیان ! حیران !

و واقعا ژیان در آن سر بالایی حیران بود!