صمیمی ترین دوستش بود .یکدل و یک نفس بودند.رازهای هم را می دانستند و اسرار مگویشان فاش بود.گاهی همکلاس بودند و گاهی در کلاسهای جداگانه.اما اوقاتشان با هم بود و هیچ غریبه ای در محفل دو نفره شان راهی نداشت.حتی در مسئولیتهای جداگانه نیز بهم کمک می کردند بطوریکه چون عهده دار اداره کتابخانه مدرسه می شود چندین جلد کتاب  هدیه می کند تا کتابخانه پر و پیمان باشد.

مدتی بود که متوجه رفتار عجیب و سخنان عجیبتر دوستش شده بود. از تعریف غذاهایی که برایش آماده می کردند تا خرید باشکوه ترین ویلای شهر که شماره اطاقهایش را نمی دانست.ونمرات بیست معلمان برای دوست متوسطش و البته حسادت دیگران و مشکلاتی که می آفرید.

رفتارهای کودکانه ای که سر می زد و سر خوشی های بدنبالش.

تا اینکه روزی خبر ازدواجش را میدهد آنهم در پانزده سالگی با زیباترین دختر شهر.

هر قدر فکر میکند با صداقتی که از دوستش سراغ داشت نتوانست مسئله را هضم کند.

تا اینکه روزی آمبولانس وارد حیاط مدرسه می شود و دوستش را در حال اغما به بیمارستان می رسانند و شکرانه که چندان دردش بطول نمی انجامد و به آسودگی بال می گشاید.

پرده ها فرو می افتد که بیماری را از نزدیکترین دوستش نیز مخفی کرده بودند و خود نیز از کوتاهی عمرش خبر نداشت.

همیشه با عطر یاس و گلهای سفیدش که دوست میداشت خاطرش گرامیست.