انتقام از خان
ظلم و ستم خانها همواره حکایتها داشته.
به ستوه آمدن اهالی و دستشان به جایی بند نبودن گاه شیوه های غریب برای عرض اندام می یافت.
از جمله روزی سواری وارد آبادی میشود.
اسب درشت هیکلی سوار بود.گوشه ای می بندد تا تغذیه کند و خود به کارش رسیدگی کند.
یکی از اهالی فرصت خوبی برای دست انداختن خان می یابد.
به سر وقت اسب رفته و میگوید گوسفند میخوری؟
اسب در حال خوردن علوفه سرش را تکان میدهد و مرد جواب مثبت می انگارد.
میگوید گرگ میخوری؟ و اسب همچنان سرش را تکان میدهد.
می گوید خان را هم می خوری؟ اسب نیز سرش را تکان میدهد.
مرد دوان دوان به قهوه خانه آمده و با هیجان میگوید که بجنبید اژدهایی آمده که هم گوسفند میخورد هم گرگ. حتی خان را هم میخورد.
تا مدتها حکایت واقعه دل آزرده اهالی را شاد میکرد و خان از شنیدنش مکدر میشد.
اتفاقات طنز واقعی