مقدمه
آنچه پیش رو دارید حکایتهای پدر است برای فرزند.
شبها بقصد تفرج و یا شاهد آوردن.پندهای پدرانه است که نکته ها در خود دارد.
فرزند آنچه میشنود یادداشت میکند برای ثبت در حافظه تاریخ.
در این مجموعه نامی از کسی و جایی نیامده. اسامی و مکانها غیر واقعی اما حکایت واقعی است.
محل وقوع حوادث روستایی در شمال غربی ایران است.
روستایی کوهستانی با درختان بادام و پسته وکم آب.
بیشتر وقایع در ۱۳۰۰-۱۳۴۰ ه ش اتفاق افتاده و راوی حوادث را دقیقا با نام و مشخصات بیان نموده اما به ضرورت تغییری دست داد.
این روستا که بعد از شهر صاحب دومین مدرسه دولتی میشود.
افراد خود انگیخته بسیار دارد. از فرماندهان لشگر -استاندار-وزرا-عضو مجلس خبرگان و شورا و دیگر کارآمدان و مدیران رده بالا.
سوالی را برمی انگیزد که این روستای کوهستانی و کم آب با محصول اندک منحصر به بادام و انگور چگونه چنین مردانی را پرورانده.
چه سری در خاکش نهفته.
وتنها خواستیم حکایات بر یادها بمانند بی هیچ غل و غش. شاید آیندگان به رموز این سرزمین پی برند.
تقدیم به پدر و مادرم که هدف از این حکایات حلاوت و شیرینی عاقبت را به کاممان جاودان ساخت.
اتفاقات طنز واقعی