دوران سربازی دوستی هایی با خود دارد که گاه تا پایان عمر پایدار می ماند و گاه گذراست.

احمد و قاسم با هم در دوران خدمت سربازی آشنا و دوستی عمیقی بین شان پدید می آید.

شهر محل خدمت موطن احمد بود و قاسم مهمانشان. هر جمعه احمد میزبان قاسم در خانه شان است و استراحت و استحمامی و مدیون شدن قاسم .قاسم قسمها می دهد که پس از پایان خدمت احمد را در شهر خودشان مهمان کرده و جبران محبت کند.

پس از خاتمه خدمت و اشتغال روزی گذار احمد به شهر قاسم می افتد و با نشانی ای که داشت دنبالش می گردد .اما هر چه می گردد چنان آدرسی نمی یابد. کارهای اداری خود را به سرانجام می رساند تا اینکه در ترمینال یکباره با قاسم روبرو می شود.

پس از احوال پرسی تا می گوید چند روز است اینجایم.قاسم مهلت نمی دهد :چند روز است در این شهری و سراغی از ما نمی گیری! دوستی ما تا اینجا بود دیگر نه من و نه تو.

و احمد مبهوت را به جا می گذارد.