منزل بزرگ و حياط وسيع 

روبروي ايوان ذهن را مي گشود به فضايي سر سبز پر از الوان گوناگون.

بهارش چشم نوازش مي شد با شكوفه هاي بيد مشك  زردآلو و سيب گلاب و گيلاس.

و تابستان پر بود از هلوهاي رنگ به رنگ و شبرنگ و آلبالو.

حياط پشتي وسيع بود و پر از ماكيان.تنها دانه اي جلويشان مي ريختند و آبي و از تعداد و حال و روزشان خبر نداشتند.

روزي پسر بچه اي بازيگوش به سراغشان مي رود و با كشفي بزرگ مواجه مي شود . چندين كپه تخم مرغ كه جمع كرده و دو سه سبد را كشان كشان با خود مي آورد.

مادر زن ساده دل بود و به نيت خير مي خواهد از دامادش تعريف كند.

پيش اقوام چون سخن دامادش بميان مي آيد در مقام تعريف مي گويد كه خروسهاي دامادم نيز تخم مي گذارند!