لنگه کفش در طاقچه
کفش مناسب پایش یافت نمیشد و زن همواره از اندازه کفشش شکایت داشت. مرد کفشی را می یابد و یک لنگه را به امانت گرفته برای امتحان به خانه می آورد.درست اندازه می شود.عصر لنگه دیگر را نیز می گیرد.جلوی درب منزل بسته کفش را با بسته ای بهادار در کیسه ای می گذارد تا ماشین را پارک کند.همان لحظه ماشین شهرداری به گمان اینکه کیسه زباله است بسته ارزشمند را برداشته و با خود می برد.
تا مرد از پارکینگ خارج شود طول می کشد پس از مدتی متوجه شده و بدنبال ماشین زباله راه می افتد.
عروس و پسر کوچکشان مهمانشان بودند.عروس نیز با پدر شوهر همراه می شود. در این فاصله پسر بزرگ با مرکز زباله تماس می گیرد و دستور توقیف ماشین زباله را برای یک ساعت می گیرد. اما بی اجازه رفتن عروس به مذاق پسر کوچک خوش نمی آید و تلفن می کند و از زنش می خواهد فورا هر کجا هست باز گردد. پدر مجبور می شود عروس را به منزل برگرداند و خود دوباره حرکت کند.در این معطلی مهلت یک ساعته بسر می رسد و به تصور منصرف شدن ماشین زباله تخلیه می شود و بسته پربها زیر چرخ له می شود.
پس از آن بیشتر از بسته بهادار به لنگه کفش افسوس می خوردند!
اتفاقات طنز واقعی